تبلیغات
پروژه بیداری
پروژه بیداری

اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک

اصلا در بنی‌هاشم 

همه چیز از مادر  به بچه‌ها ارث رسیده

یکی‌اش همین:

با صورت زمین خوردن ..


نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین 1394 ساعت 04:22 ب.ظ توسط نظرات |

همسر با وفایم من برای همسفر شدن با تو ، از تمام دلبستگی‌هایم گذشتم
حال منم و یک بغل پر از گلهای عاشقی
تو وعده سبزشدن دل کویر مرا دادی و بغض بی پایان مرا فرونشاندی
وقتی که باران نمی‌بارد. تو مهربانی ببار ای گل همیشه بهار من . . .


هرگز ، هرگز عشقم را به باد ندادم

هرگز حس غریب با تو نفس كشیدن را بر دیوار تنهای اتاقم قاب نكردم

من عاشق بودم این یك حقیقت بود

حقیقت همیشه مصلوب است

من عاشق بودم

این یك راز بود

وامروز این راز فاش شد

من عاشق توبودم

همسرم



هیچ اتفاقی در دنیا مهمتر از انتخاب یک همسفر برای بقیه عمر نیست . . .
امروزآغاز سفر دائمی و شراکت در عشق من است
...

نوشته شده در پنجشنبه 23 بهمن 1393 ساعت 10:15 ق.ظ توسط نظرات |

به نامت

ای دستگیر و دستاویز ما

 

دریا و كوه در ره و من خسته و ضعیف....          ای خضر پی خجسته! مدد كن به همتم

 

 

الهی!

فقیر و خسته به درگاهت آمدم، رحمی

كه جز ولای تو ام نیست هیچ دستاویز...


نوشته شده در چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 11:09 ب.ظ توسط نظرات |

تنها "تو" میدانی و تنها "تو" میتوانی ...

.

من ندانم و نتوانم...

.

از داشتن ات به خودم میبالم...

.

.

.

.


 


نوشته شده در چهارشنبه 1 بهمن 1393 ساعت 11:16 ب.ظ توسط نظرات |

این روزها دلم میگیرد...

مثل گذشته، اما....

اما با یک تفاوت!

پیش تر ها بی بهانه دلم میگرفت

اما...

این روزها بهانه دارم برای دل گرفتن، برای گریستن، و البته شدیدتر...

گاهی هق هق زدن...

خدایا خودت گفتی که بعد از سختی آسانی ست!

و تو خلف وعده نمی کنی...

خدایا! در انتظار آسانی ات ، روزها را می شمارم...

پروردگارم! یک بغل شادی می خواهم ....

آغوش من کوچک است خدا!

اما دستان بخشنده تو بزرگ!

به اندازه بزرگی ات مرحمت کن و نه به حد کوچکی ام...


نوشته شده در شنبه 20 دی 1393 ساعت 12:25 ب.ظ توسط نظرات |

می دانی؟ فقر شکل های مختلفی دارد، حتی رنگ ها و فصل های متفاوتی.گاهی رنگ لباس مندرس"محمد رضا"ی 7 ساله می شود که به خاطر فقر به مدرسه نرفته. گاهی شبیه چهره سوخته"رسول" 14 ساله می شود که کارگری کرده و درس خوانده است و حالا که باید دوره راهنمایی را تمام کند تازه رسیده است به مقطع ششم ابتدایی، گاهی هم یک ماه می شود، مثل ماه اسفند. یا نه مثل نیمه دوم ماه اسفند که همه خانه تکانی می کنند و لباس نو می خرند.گاهی می نشیند توی چشم های"نازنین" کوچک وقتی خیره می ماند به کفش های براق پشت ویترین، از سفید و صورتی گرفته تا سبز وسورمه ای و دست آخر از پشت اشک هایش همه چیز خاکستری می شود.

"ابراب خودم بزبز قندی، ابراب خودم چرا نمی خندی؟ . . ."ولی نگاه تند و غضبناک مرد، شعرحاجی فیروز را ناقص می گذارد و از سر راهش کنار می رود. دایره زنگی اش را پایین می آورد و به مردی که از مقابلش رد می شود زل می زند، بعد زبانش را بیرون می آورد و می گوید: "خنده پیشکشت بابا، اخماتو وا کن. این یارو از ما هم یه لا قبا تره".

آن سوی قصه امّا مردی است که با تمام توان بغضش را فرو می خورد. عجیب است که امشب همواره جمله مادر مرحومه اش را به یاد می آورد که آن سال ها تکیه کلامش بود: «پاشو پسرم، مرد که گریه نمی کنه . . . » ولی حالا که برای خودش مردی شده، دلش عجیب گریه می خواهد. حس می کند کم آورده است، خیلی هم کم آورده.

سوز بدی می آید، تا مغز استخوانش را می سوزاند. یقه کت کهنه اش را بالا داده و نایلکس بزرگ را مدام از این دست به آن دست می کند و یکی از دستانش را در جیب شلوارش فرو می برد تا کمی گرم شود. مدت هاست که راه می رود.کارت اتوبوسش خالی است و جیبش از آن هم خالی تر. هرچه داشته اکنون تبدیل شده است به دو شلوار و دو پیراهن که از"تاناکورا"خریده است. اخم هایش حتی برای یک لحظه هم باز نشده. چگونه به خانه برود؟ به پسر و دخترش چه بگوید؟ چطور آن ها را قانع کند که این لباس ها نو است نه دست دوم؟ کفش را چه کند؟

دیگر چیزی به شلیک توپ آغاز سال نو نمانده و لباس های زن و بچه اش هنوز کهنه است، اصلاً همه زندگی اش بوی کهنگی می دهد. پارسال هر جور بود فرزندانش را راضی کرد تا عید امسال صبر کنند. امسال حتماً برایشان بهترین ها را خواهد خرید و چه زود یک سال گذشت و می داند که آن ها قول پدرشان را فراموش نکرده اند. همسر صبورش که چیزی برای خود نمی خواهد ولی توقع دارد که بالاخره فرزندانش عید را حس کنند. همیشه می گوید:"عید برای بچه هاست. برای ما که جز دردسر و بدهی چیز دیگری نیست." ولی دو سال است که برای بچه هایش هم عید جز حسرت و گریه های پنهانی نیست.

بوی عیدی ، بوی بغض، بوی دست خالی

قصد گلایه از تورم و گرانی و برنامه های اشتباه و تصمیم گیری های غیرمنطقی را ندارم. اصلاً روی صحبتم این بار با دولتمردان نیست، یک گفت وگوی خودمانی و رو در رو است بین خودمان؛ من و تویی که در همین شهر و در همین کشور زندگی می کنیم، با فرهنگی که می گوید هر مسلمانی باید از 40 خانه اطراف خود خبر داشته باشد و شاید دیوار به دیوار من و تو هستند خانواده ای که با سیلی، صورت خود را سرخ نگه داشته اند و ما نمی دانیم. دلمان خوش است به فرهاد و حس نوستالژیک ترانه اش که آن سال ها به باد سپرد که" بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی، بوی تند ماهی دودی، وسط سفره نو، بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ، با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگی مو در می کنم" و بغضی که خیلی ها نگه داشته اند برای روزی که خدا را ببینند.


رفته رفته خیابان های اصلی شهر شلوغ می شود. به ویژه خیابان هایی که به نوعی بازار محسوب می شود و مردم طبق یک سنت دیرینه و عادت چندین ساله برای خرید شب عید به آنجا می روند، هرچند که بیش از خرید فقط نگاه می کنند، قیمت می پرسند و می روند.

در این بین نگاهم به خانمی می افتد که دست دو کودک را گرفته است و از این مغازه به مغازه بعدی می رود. مادر رمقی برای راه رفتن ندارد، ظاهراً ساعت ها جست و جویش برای خرید لباس عید دو کودکش که نگاه پر از شوق شان، ویترین مغازه ها را دنبال می کند، به جایی نرسیده است ... با خود می اندیشد چگونه با 150 هزار تومان می تواند همه مایحتاج اهل خانه و البسه شب عید بچه ها را تهیه کند؟


از صبح که مادر دست دو کودک ۸ و ۱۰ ساله خود را گرفته و به خیابان آمده است تا برایشان لباس نو بخرد قلبش تند تند می زند ، چرا که می داند 150 هزار تومانی که همسرش پس از کسر کرایه خانه و پول آب و برق به او داده است تا برای بچه ها لباس نو بخرد کافی نیست ، تازه شیرینی و میوه عید هم مانده است . خسته و دردمند روزهای عید را تصور می کند که خانواده شوهرش از شهرستان می آیند و خوب می داند که چگونه با لباس های نو بچه های آنها و تعریف و تمجید از نوروز پارسال که کلی بریز و بپاش داشتند ، تحقیر می شوند.

این ماجرایی است که هر سال تکرار می شود. کودک بزرگ ترش نیز اینک پس از چند سال تجربه، هم خوشحال است هم نگران. برای او نوروز هر سال علاوه بر آن که شیرینی خاص خودش را دارد، یادآور تحقیر و تحمل است و وقتی بچه های پولدار را می بیند که لباس های گران و عروسک ها و اسباب بازی های خود را در آغوش می گیرند خدا می داند چه می کشد . تازه این نمایی است دور از قشر نه چندان فقیر جامعه. همان هایی که به اصطلاح دستشان به دهان شان می رسد. ولی هم تو و هم من خوب می دانیم کم نیستند افرادی که حتی به بازار هم نمی آیند چون می دانند عید برای آن ها نیست. در این بین کارمندان و حقوق بگیران دولت در انتظار دریافت حقوق ، عیدی و پاداش شب عید در این آشفته بازار گرانی برای خرید نوروزی خانه و خانواده نقشه می کشند و دو دو تا چهار تا می کنند ولی گویا هر چه می کوشند قادر به تطبیق دخل و خرج خود نیستند.

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند 1392 ساعت 07:49 ب.ظ توسط نظرات |

سهمش از این دنیا چیست؟
به جای پدر باید سنگ قبرش را در آغوش کشد...

 چند سال وقت دارد تا معنای جمله تکراری "بابا رفته پیش خدا" را بفهمد؟
چند سال به جای اینکه سرش را بالا گیرد و به فرزند شهید بودنش افتخار کند٬باید طعنه ها را به جان بخرد؟
اصلا نباید چیزی نوشت؛
شاید همین الان در حال خواندن این مطلب باشد.
 همان بهتر که بنویسیم: بدون شرح...
به یاد شهید «محمد احمد بداح» فرمانده حزب الله لبنان؛ روحمان با یادش شاد




نوشته شده در شنبه 28 دی 1392 ساعت 11:28 ق.ظ توسط نظرات |

توی شهری که صحبت از مهمونی چند نفره به صرف قهوه اسپرسو و سفر به فلان کشور خارجی و سواری با ماشین‌های پلاک موقت، حرف داغ روزشه،‌ دیوار‌های سیاه و یه پرده بلند صورتی چرکین، شده خونه سه دیواری یه خانواده سه نفره...
عطر گرم شیرینی‌های کافه قنادی و آدم‌های رنگ و وارنگ متمولی که برای سفارش کیک تولد و مراسم دورهمی آخر شب حوالی مرکز شهر جمع شدن، اصلا اجازه نمی‌ده توجه کسی به این زندگی تلخ سه نفره که 50 متر پایین‌تر، توی یه پستوی دو متری در یکی از خیابان‌های فرعی خیابان انقلاب تهران شب‌های سرد و استخون‌سوز پایتختش رو صبح می‌کنن، جلب بشه.



به‌ گزارش مشرق به نقل از ایسنا، خانواده‌ای سه نفره که چند ماه قبل به دلیل ندادن 200 هزار تومن اجاره خونشون توی دروازه غار، صاحبخونه وسایلشون رو بیرون ریخته تا آواره کوچه خیابونای شهری بشن که 200 هزار تومن پول توجیبی یه روز زندگی نمایشی بچه‌های بعضی از خانوادهاشه.

مجبور می‌شن خرت و پرت‌هاشون رو جمع کنن و خونشون می‌شه یه چادر توی پارک،‌ پارکی که حوالی همون دروازه غاره، دروازه غاری که شده دروازه ورود معتادا و خانواده‌های ندار به زندگی فلاکت‌بارتر، محلی که تنها سهمش از رسیدگی مسئولان، شبیخون گاه و بی‌گاه ماموران نیروی انتظامی و شهرداریه.

مأمورای نیروی انتظامی میریزن برای پاکسازی محل می‌گیرن و جمع می‌کنن و میبرن؛ محلی که سال‌هاست پاک شده از پاکی و آلوده است به آلودگی، دو بار وسایلشون رو جمع می‌کنن، دوبار هم آتیش میزنن، تا جایی که دیگه حتی اونجا هم شرایط ادامه دادن واسشون وجود نداره، شرایطی که روز به روز براشون سخت‌تر از روزهای سخت گذشته شده.



پدر خانواده، پیرمرد شصت ساله‌ایه که قبلا توی بازار میوه و تره بار کار می‌کرده و چرخ زندگی رو می‌چرخونده تا اینکه با یه موتوری تصادف می‌کنه و لگنش می‌شکنه و دیگه نمی‌تونه کارای سخت انجام بده، پیرمردی که آسم داره و با اسپری نفس نفس می‌کنه، پیرمردی که کنار آلونک سیاه و کثیف و سردش واسه خودش بساط جوراب فروشی پهن کرده تا شاید بتونه خرج خورد و خوراک این خانواده سه نفره رو به هر قیمتی که شده جور کنه.

اما پیرزن حال و روزش بدتر از این حرف‌هاست، بدتر از سیاهی این دیوارها، بدتر از ذره ای توان برای راه رفتن، حتی نشستن و حتی رمقی برای حرف زدن...هرسه تاشون دوماهی میشه حموم نرفتن، بیماری و سرما و بیچارگی و بی‌پناهی با زندگی این سه نفر خو گرفته، شاید حتی خیلی‌ها ابا دارن از نزدیک شدن بهشون...



پسرک 20 سالشون هم از نظر ذهنی حال و روز خوشی نداره، تا اول ابتدایی بیشتر درس نخونده و سواد خوندن نوشتن نداره،‌ سه ساله دختروشون رو گذاشتن پیش مادربزرگش توی قوچان و هرگز توی این مدت ندیدنش، ازش می‌پرسم چرا خواهرت رو نیاوردین با خودتون؟ میگه بیاریمش که چی بشه، میگم چرا برنمی‌گردید؟ می‌گه ما شرمنده و بدبخت برگردیم که چی بشه.

میگه مادرم حالش اصلا خوب نیست، پیرزن کاملا مریض احواله، ناتوان و بیمار، تنها کارش شده دراز کشیدن زیر این پتوهای کثیف، لرزیدن از سرما و تب کردن از بیماری. حتی حوصله حرف زدن نداره، میگه همه فقط میان و میگن می‌خوان کمک کنن، ما داریم از سرما این‌جا جون می‌دیم ولی کسی نیست به دادمون برسه، دوباره حالش بد می‌شه و شروع به لرزیدن می‌کنه و دوباره دراز می‌کشه.



خورد و خوراکشون هم یا از طریق پول ناچیز فروش همین جوراب‌ها جور میشه، یا اهالی بعضی روزها چیزی رو برای خوردن بهشون میدن. غذاشون شده خیار و ماست و نون و کالباس سرد و همه اون چیزایی که برای درست شدن نیازی به هیچ وسیله‌ای ندارن، چون‌ اون‌ها هیچ وسیله‌ای حتی برای درست و گرم کردن غذا ندارن.

پسرک میگه شب‌ها به حدی سرد می‌شه که حتی یه لحظه خوابش نمی‌بره، می‌گه در طول شبانه روز فقط می‌تونه یک یا نهایتا دو ساعت اونم زمانی که حوالی ظهر هوا کمی گرم می‌شه بخوابه.



سرما خیلی بی‌رحمه، بی‌رحم‌تر از همه مردم و مسئولایی که هرروز این دسته آدم‌ها رو توی گوشه‌ گوشه این شهر می‌بینن و از کنارشون راحت رد می‌شن. رد می‌شیم از کنار لحظه لحظه‌های آدم‌هایی که سهمی از لحظه‌های زنده بودن و زندگی کردن ندارن.

پسرک میگه چند وقته پیش مامورای شهرداری به دلیل اعتراض همسایه‌ها اومده بودن تا جل و پلاس‌شون رو جمع کنن و ببرن گرمخونه اما اونا حتی حاضر نمی‌شن به گرم‌خونه برن، چون ان‌جا اعضای خانواده‌ها رو از هم جدا می‌کنن، می‌ترسیدن از هم جدا شن و دیگه نتونن هم‌دیگرو پیدا کنن، اونا حتی می‌ترسیدن فردا که قراره دوباره از گرم‌خونه رهاشون کنن یه بی‌خانمان دیگه اومده باشه و همین پستو رو هم از شون بگیره.

نکته جالب اینه که تا امروز فقط مامورای شهرداری برای جمع کردن بساط پهن شده اونا بهشون سرزده بودن و خبری از مسئولان بهزیستی و کمیته امداد برای سرو سامان دادن به این زندگی نیست.

مهدی 20 ساله میگه اگه خودت تونستی شب‌ها یک ساعت بیای همین جا و بدون اینکه کاری کنی، دووم بیاری، اگه حتی تونستی روی این سنگ‌ها یک ساعت بشینی، نه اینکه حتی بخوای بخوابی، مطمئن باش بلند می‌شی و میری...میگه هیچ‌کس جز آدم‌های بدبختی مثل ما نمی‌تونه توی این هوا زنده بمونه...

نوشته شده در دوشنبه 9 دی 1392 ساعت 05:17 ق.ظ توسط نظرات |

من به رفتار خاک . . .

و به آرامش آب . . .

و به خونسردی باد . . . 

                               مشکوکم !

که به افزایش و صافی و تندی خود مغرورند!

و در این بین در پی توطئه ای آسمان را به تیرگی، خورشید را از " احوال " زمین می رانند!

من در این حادثه ها به تولدهای بی وقفه ی آفتابگردان و به " احوال زمین " شک دارم ،

                                به خویشاوندی خود با اشک و به خدعه ی شادمانی هایم؛


این ها ابرهای فتنه ای هستند که حضرت محمد (ص) می فرمودند!

     "  ای مردگان راحت بخوابید که ابرهای فتنه در راهند " !


                 آری آمدنت را جدی نمی گیرند!

چقدر از این تضادهای پر تکرار بیزارم . . .

ای بی ترادف ترین عشق برگرد . . .



نوشته شده در جمعه 6 دی 1392 ساعت 01:00 ق.ظ توسط نظرات |

همسر یــکی از جانبــازهایی که دستاشم مشکل پیــدا کرده بود و

خوب تکون نمیخورد تعریف میــکرد می گفت :

یه بـار همسرم توی حیــاط از روی ویلچر با صورت خورد زمیــن ،

بعد که من دویــدم و از روی زمیــن بلنــدش کردم دیــدم داره مثل

ابـر بهار گریــه میکنه با تعجب بهش گفتم حاجی شما توی ایـن سالهای

مجروحیتت یــه بار آخ نگفتی چی شده

گفتش نمیدونستم زمیــن خوردن با صــورت اینـقدر درد داره . .

نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر 1392 ساعت 07:55 ق.ظ توسط نظرات |


با دلی که دخیل کرده ام به...

دخ ـــــــــیل کرده امـ به...!!

دخ ـــــــــیل کرده امـ به...!!

دخ ـــــــــیل کرده امـ به...!!

دخ ـــــــــیل کرده امـ به...!!

دخ ـــــــــیل کرده امـ به...!!

بمیـــــــــــرمـ من...

تو که ضرـــــــــیح نداری!!

تا من بگویمـ...

دخ ـــــــــیل کرده امـ به...

پنج ــــــــــجرهای ضرـــــــیحت...!!

ام ـــــــــــا..!!!

دل ــــــــــــم را...

با تمام سیاه ـــــــــــی اش...

دخ ــــــــــــیل  میکنمـ...به !!

خ ـــــــــــاک های کوچ ـــــــــــهـ...

بهـ...!!

در چــــوبی...

بهـ...!!

یا که نهـ...اصلاً !!

محکمترش میکنم...

آن هــــــــــــم با " میــــــــــــخ "

پشتـــــــــ در ....


نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر 1392 ساعت 04:19 ب.ظ توسط نظرات |

 ندارم.یعنی به درد نمیخورد

نمی نشیند به دلم

مردانه نیست!

اخر"مردانه"باید باشد،


پیراهن مشکی چله نشینی هایم....

 

 

 

 

حاجی

خودت گفتی

پیراهن امسالم

با شماست

دوروز بیشتر نمانده ها...


نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت 04:49 ق.ظ توسط نظرات |

گذشته سن ِ حضورت، ز سن ِ حضرت نوح

ولی شمار ِ مردم کشتی نکرده تغییری

کسی اگر که نداند، خدا می داند

فقط معطل مایی، اگر نمی آیی

...


نوشته شده در جمعه 19 آبان 1391 ساعت 03:41 ق.ظ توسط نظرات |

کسی بلیط رفتنی به دست من نمی‌دهد

به آرزوی یک جوان خام تن نمی‌دهد

 

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من



نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1391 ساعت 03:39 ق.ظ توسط نظرات |

انسان، واجب‌التنهایی است. تقدیرش این بوده که تنها بیاید و تنها باشد و تنها هم برود. ربطی هم به این ندارد که دور و برش شلوغ

است یا خلوت. گاهی هرچقدر اطرافت شلوغ‌تر باشد، تو بیشتر احساس تنهایی می‌کنی. اصلا بعضی آدم‌ها دور و بر ما هستند که به ما

ثابت کنند تنها هستیم. وجودشان، فقط تنها بودن را به یاد می‌آورد. خدا نکند اگر گاهی، دوست‌داشتنی‌ترین های آدم‌های زندگی،

بشوند همان هایی که تنهایی‌ات را به رخ‌ات می‌کشند. خدا نکند.

نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان 1391 ساعت 04:26 ق.ظ توسط نظرات |

وقتی توی اوصافِ بهشت می‌رسم به آن‌جا که «رضی الله عنهُم و رضوا عنه» یک حسرتِ خوبی توی دلم جوانه می‌زند. فکر می‌کنم چه حالِ خوشی دارند بهشتی‌ها وقتی یقین دارند خدا از آن‌ها راضی‌ست. وقتی خودشان هم به آن‌همه نعمت راضی‌اند.

وقتی توی قرآن می‌رسم به «و رضوانٌ مِن الله اَکبر» دلم اوج می‌گیرد. فکر می‌کنم همه‌ی آن اوصافِ رویایی بهشت در مقایسه با این مقام رضوان هیچ است.

حالِ خوبی می‌شوم وقتی فکر می‌کنم به این‌که اسم‌تان «رضا»ست، به این‌که در مقام ارتضائید، به این‌که گفته‌اند راهِ رضایتِ خدا از رضایتِ شما می‌گذرد، به این‌که گفته‌اند خدا به دست‌ِ شما خلایقش را راضی می‌کند، خوش‌حال می‌کند ... راهِ بهشت، راهِ «رضی الله عنهم و رضوا عنه» از رضایتِ شما می‌گذرد. می‌شود از ما راضی باشید یعنی؟!

 


نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1391 ساعت 02:51 ق.ظ توسط نظرات |

مسلمیه...........

دعوتنامه...........

سفیر...........

کوفه...........

بی وفایی...........

دار الإمارة...........

کربلا...........

خرابه...........

خیزران...........

نشیم مثل مردم کوفه...........

برج میلاد نشه  دار الإمارة...........

 

شاید...........


نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان 1391 ساعت 02:52 ق.ظ توسط نظرات |

گاهی وقت ها هست که من فکر می کنم

ایستاده ام رو به رویت

چشم در چشم

خیره می شوم به این همه آرامشی که در جواب دادن به من نشانده ای..

و به جوابی که می دهی و گیج ترم می کنی از همیشه...

 فقط لبخند می زنمــ ـ ... !

.....

/ حال این روزهای من با خدا.../

+


نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1391 ساعت 03:27 ق.ظ توسط نظرات |


خندید و به مادر گفت

اینجا توی قمقمه‌ها

آب حیات می‌ریزند

جای خوراک

اکسیر جوانی قسمت می‌کنند

و درخت‌ها چهار فصل

انار می‌دهند

با طعم بهشت

راست می‌گفت

یک جرعه آب بیشتر از قمقمه

کم نشد

و مادر هنوز به جوانی‌ای

نگاه می‌کند

که هیچ از آن کم نمی‌شود

و هر جمعه

در دالان بهشت

همسایه می‌شود

با

جاودانگی
نوشته شده در شنبه 29 مهر 1391 ساعت 03:15 ق.ظ توسط نظرات |



دلم خیلی هوایتان را دارد ... کاش ! ما هم به شما بپیوندیم ...

بسم رب الحسین ...

اقا جانم ...

.

.

.

عاشقان بهانه جویان وصل اند،

که به یک سیب سرخ هم کربلایی می شوند؛

رنگش، رنگ پرچم،

و عطرش، شمیم سحرگاهان حرم است..

پ.ن

اربابم ...

انقدر عاشقیم که با یک سیب هم مست میشویم ..

خوش به حال ندیده ها ...

بد دردیست درد فراق ...

 


نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر 1391 ساعت 03:10 ق.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت