پروژه بیداری

اللهم الرزقنی ا لشهاده فی سبیلک

یکبــار دیگـــر دستش را در جیب کرد و شایــــد برای هـــــزارمین بار نامـــــه حسین را به آرامــــــــی بیرون آورد. خیلــــی سریع همــــان جایــــی را کـه مــی خواست پیـــدا کرد و با ولع، دوباره نـــــه، بلکـــه هزار باره خوانــــــــد :

" محمـــــد جان، زندگـــــی بی تـــو برایم سخت است، دعــــا کن قبل از تــــــو بروم ..."

اشک در چشمانـــش حلقــــــــه زد. نامـــــــه را بوسیـــــد، تا کـــرد و درون کیفش گذاشت.

رمل های تفتیده جنــــوب پاهایش را با گرمایــــی سوزان ملتهب کرده بـــود. بـــــوی رمل هــــا برایش آشنـــــا بود. چشمانـــش را بست جوی باریکــــی از اشک از میان محاسنش گذشت. خیسی اشک را روی گردنش حس کرد. اینجـــــا همان جایــــی بود که برای آخریـــن بار حسین را دیــــده بود. آه که این 10 سال چقدر سخت گذشتــــه بود!

 ۱۰ سال بـــود که در حسرت این مکان مــــی سوخت. زانــــو زد و مقداری خـــــاک را در کف دستش بوئید، بـــوی حسین می آمد کاغـــــذ و قلـــــم را در آورد، جملــــه ای نوشت و کاغذ را درون جیبش گذاشت. بچه هـــــا با شــــور و حرارت مشغول زیرو رو کردن خــــاک ها بودند. او می گشت و سیل خــــاطرات ده سالِ گذشته پیش چشمانــــش رژه مـــی رفتند. الله اکبــــر حسین، یا زهـــــرا گفتنش، خون پیشانـــــیِ حسین، عقب نشینـــــی و جا ماندن حسین، مــــادر حسین و قبـــــر بی جنازه او. مادرش به آرامی و با لحنی دلخورانه پرسیده بود : محمد آقا! حسین من را نیاوردی..؟! و او چقدر خــــرد شده بود؟! چقدر ذلیل و خــــوار شده بود؟! خـــــدا میدانـــد و بس! ناگهان دستش شـــــی سختی را لمس کرد، یکه خورد ! میـــــــــن!! به آرامی میــــن را درآورد و خنثـــــی کرد. وای خدای من اینجا میدان مین است! فریــــــاد کشید بچه هـــا دقت کنید، اینجا میدان مین است. همه متحیـــــر شدند . به آرامی دوباره خاکها را جستجو کرد ، حتما باید استخوانــــی ، پلاکـــــی ، لباســــی ، چیزی پیدا می کرد . باید جنازه حسین را اگر چــــه 10 سال گذشتــــه بود پیدا مـــی کرد. نمی خواست این بار دست خالــــی برگردد. صدای آشنایی آمد، محمــــد! گوشهایش را تیـــز کرد، دوباره صدا را شنید : محمـــــد !! صدا، صدای حسیـــن بود! ترسیـــــد!! دستش به تکـــــه ای استخوان خورد، بـــــوی حسین می آ مد! صدا دوباره به گوشش رسید، محمـــــد سلام...!!


 

ناگهـــان صدای انفجـــــــار مهیب بلنـــد شد...! این میـــــن، 10 سال منتظـــــر محمــــد بود! گرمــــای مطبوعــــی را حس کرد . بوی خوشـــــی می آمد، بوی عطـــــــر سیب! به آرامــــی دستش را در جیب کرد و یادداشتـــــی را که ساعتــــی قبل نوشتـــه بود بیرون کشیـــد و چشمانش بر روی نوشتــــــه های کاغذ بــــی رمق و تــــار شد در برابر چشمانش چهــــــره زیبـــــا و نورانـــی حسین بود، دست مهربانـــی دستش را گرفت، سلام محمــــد! و او خندیـــــد و رفت.

 صدای گریـــــه و فریــــــاد بچه هـــا اوج گرفته بود، به آرامــــی دست محمـــد را بـــــــاز کردند و کاغــــذ خون آلـــــــود را در آوردند، نوشتــــــه بود :

 

" حسین جــــــان! زندگـــــی بی تــــو برایم سخت است، دعــــــا کن بیایـــــــم...!! "

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند 1390 ساعت 02:44 ق.ظ توسط نظرات |

به نامت

ای باغبان

صبورانه در انتظار زمان بمان

هر چیز در زمان خودش رخ می دهد

باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند،

درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند !


درس قشنگی بود

حتی ترش اینكه ریشه های غرق آب، اغلب به فساد می رسند!

راحتی و آرامش و نعمت های مدام هم روح آدمی را به ابتذال می كشاند

               قانون دنیاست: درد است كه مرد می سازد!

 

مارا ببخش الهی!

مرا بیشتر!

 

 


نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن 1390 ساعت 03:14 ق.ظ توسط نظرات |

میان عشق و شهادت یک عاشق فاصله است که از حوصله ها سر نرود ، از دلتنگی ها سُر نخورد و از دیوار نا امیدی بالا نرود و سر بر سُرسره های ِ زندگی نبازد و بر گِرد ِ وجود ِ خویش دوّار نشود .

 آری میان ِ عشق وشهادت یک عاشق فاصله است ، یک شیردل ِ عاشق ، که نه هر که طرف ِ کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آیین سروری داند ..

تا طلب در طالب به چند باشد ، تا طلب از چه رو باشد تا چند ِ دل به چند ِ عقل بیرزد ، تا عقل را به چند دل ببازی تا عقلت با دلت تا کجا شهید و شهیده ِ هم باشند .

این بحر چنان حروفی ست که الا هو نتواند خواند اما غم نباید خورد که قفل ِ واژه ها بر اهلش کلید خواهند شد  اگر باور کنیم که حیرت ِ عقل و عشق ، محک  ِایمان ِ ماست .

و خداوند مقرب ترین بنده گان ِ خویش را از میان ِ عشاق بر می گزیند .

« شهید سید مرتضی آوینی »

پ ن:              

در خبر است که حق -جل جلاله- سه نام از نام های خود به ابراهیم فرستاد: یکی از آن ها " آه " بود. که بر دوام، ابراهیم می گفتی : آه!

اگر تندرستان و اهل سلامت را نود و نه نام بباید، اهل بلا را یک نام بباید! نود و نه نام همه از زبان برآید، اما آه از میان جان برآید، زبان و کام را به آه، راه نیست.

آینه دانی که تاب آه ندارد؟

آینه دانی که تاب آه ندارد؟

آینه دانی که تاب آه ندارد؟



الهی و ربی!

اکَشْفَ ضُرِّی وَ النَّظَرَ فِی أَمْرِی!


                                                                                                

 


نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1390 ساعت 03:28 ق.ظ توسط نظرات |

به همه گفته ام به جای تو نفس بكشند.به جای نفس هایی كه بالا نمی آیند.

اما برای تحمل دردهایت كسی حاضر نشد شریك ما باشد..

می گویند دردهایت را نمی شود تقسیم كرد.

دردهایت همه اش برای من .....

درد هایت را نمی شود تقسیم كرد.

دردهایت همه اش برای من

.....


 


نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن 1390 ساعت 02:51 ق.ظ توسط نظرات |

گاهی بین خوف و رجایم و گاهی اصل‍‌اً در خدا هم شک می‌کنم و هی دوباره می‌شناسم‌ش، هی دوباره حس‌ش می‌کنم، هی دوباره لمس‌ش می‌کنم و هی دوباره ایمان می‌آورم به چشم‌هایش. گاهی شب‌ها را بی دغدغه‌ی این‌که شاید دیگر بیدار نشوم، راحتِ راحت می‌خوابم و گاهی نگاه‌ش چنان بی قرارم می‌کند که خواب از سرم می‌پرد و می‌نشینم به حال خودم گریه می‌کنم. گاهی از آیه‌های قرآن خیلی ساده می‌گذرم و گاهی یک قاصدک مرا وادار می‌کند تا زیر لب دوباره بخوانم‌ش. گاهی...
حیرانی. حیرانی. حیرانی
پ ن:

درد، بی صداست، نمی‌شود فهمید کجاست، از کجا می‌آید، به کجا می‌نشیند، چه می‌کند، به کجا ضربه می‌زند، کی می‌رود و دوباره کی هجوم می‌آورد. درد، مبهم است و نقاب بر رخ دارد و ناشناس است و هیچ‌جایی و همه‌جایی‌ست. درد ناگهان است. درد. درد. درد ...

به قول قیصر که می‌دانم که خوب، خیلی چیزها را می‌فهمید:

هنوز دامنه دارد.
هم که هنوز است
درد
دامنه دارد . . .

 

 


نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390 ساعت 03:34 ق.ظ توسط نظرات |

هوا بارانی است. نمی‌دانم چرا یاد تو افتادم. یاد اشك‌های آخرین خداحافظی‌ات كه در میان پلك‌ها پنهان شد. یادت هست این مادرت بود كه رویت را بوسید و تو را از زیر نورانی‌ترین‌ها رد كرد؟ یادت هست چند قدمی برداشتی و با یك نگاه دیگر به مادر از آن كوچه گذشتی؟

مادر می‌دانست كه نباید پشت سر مسافرش گریه كند؛ اما اشك‌ها این را نمی‌فهمیدند و بعد از رفتن تو، باریدند. آخرین نامه‌ات را كه نوشتی، یادت هست؟ روبه‌رویت برهوتی از عشق بود و در نگاه تو این زمین و آسمان بودند كه در یك نقطه به هم متصل می‌شدند؛ زمین خاكی و آسمان آبی. آیا برای تو هم وصلی خواهد بود؟ روی آن تخته سنگ نشسته بودی و قلم را بی‌پروا حركت می‌دادی. در كنار تو لاله روییده بود. برای مادر چند شاخه چیده بودی. آری! آخرین نوشته‌ات هنوز با همان لاله‌ها در كنار عكس تو روی طاقچه قدیمی خانه‌اند. مادر هر روز به آنها نگاه می‌كند و با اشك دل به لاله‌های تو آب می‌دهد.

می‌دانی تا به امروز هنوز هیچ كس جرئت كنار زدن پرده دل مادر را نداشته است. تنها خاطره‌ای كه در كنج ذهنش امید دیدار تو را می‌دهد، آخرین لبخندت است وقتی كه از پیچ كوچه می‌گذشتی و دستی كه بالا بردی. مادر حالا می‌فهمد كه تو می‌خواستی بگویی «مسافر آسمانی» اما فقط اشاره كرده بودی؛ بی‌‌هیچ حرفی.

ثانیه‌های انتظار سال‌ها بود كه می‌گذشت تا اینكه صدای دستی لرزان روی زنگ در، قلب مادر را فشرد. همسنگرت بود؛ یكی از آنها كه مانند تو مسافر آسمان بود، اما...

نگاهی به مادر كرد و سرش را در گریبان فرو برد. شرم، اشك، لرز، همه چیز از درون او موج‌ می‌زد. دست به جیب برد و پلاك نیمه سوخته تو را به مادر داد؛ پلاكی كه با خون غسلش داده بودند، اما از تو چه خبری داشت؟... هیچ...

از آن به بعد، تنها سنگ‌هایی كه روی آنها نوشته بودند «شهید گمنام، فرزند روح‌الله» همدم روزهای تنهایی مادر شد.

 

نوشته شده توسط گمنام

 


نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن 1390 ساعت 03:56 ق.ظ توسط نظرات |

از عشق ما به هر سو در شهر گفتگویی است
ما عاشق تو هستیم، این گفت و گو ندارد

گر آرزوی وصلت ، پیرم کند، مکن عیب
عیب است از جوانی، کاین آرزو ندارد

نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1390 ساعت 03:55 ق.ظ توسط نظرات |

توی راه٬ گیر داده بودی به بهارنارنج ها...بلوط ها...بابونه ها...و بیشتر از همه پیچک ها!! که همیشه به حال این پیچک های کنار جاده حسودی می کنم. به این جراتی که توی دستهایشان دارند. به این پیچش نرمشان به تن بی تفاوت درخت ها! که تمام زندگی شان همین است که بروند و بپیچند و با تن صنوبری بالا بروند. که عاشق باید یکی شود با معشوقش و تا آفتاب برود بالا.

من اما درخت ها را دوست تر دارم. عاشق همین ظاهر آرام و دل بی تابشانم. که عاشقند و توان خزیدنشان نیست. که می دانم اگر آرام و بالابلند ایستاده اند تا پیچکی بیاید و اجازه بگیرد و عاشق شود...از نتوانستن است...نه از نخواستن! که شوق رفتن هزار پیچک توی دل بی تابشان هست و... پای رفتنشان نیست!

تو داشتی باخنده از نرمی دستان پیچکها عکس می گرفتی و نشد که بگویمت آن روز ...نتوانستم!

 


نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 02:35 ق.ظ توسط نظرات |

هنوز که هنوزه مانده اند که بالأخره تقصیر که بود؟!

چشم چرانی آدم ، چرب زبانی ابلیس یا ... یا شاید هم دلربایی سیب؟!

اصلاً ما را چه به این حرف ها!

وقتی فرش زیر پا و سقف بالای سر ، دست بالا بردند و سر تکان دادند که: "نه ... نه ... ما کجا و این امانت کجا؟!"

من مانده ام که روی چه حسابی "بَلى" گفتیم و مبتلا شدیم؟!...حقّا که "إِنَّهُ كانَ ظَلُوما جَهُولا"

 

و حالا هر روز و هر روز ، دست دلم را می گیرم و دوتایی راه می افتیم در کوچه پس کوچه های شهر

دوره می افتیم در خیابان ها و به هر آدمی که رسیدیم، من خودش را برانداز می کنم و دلم و دلش را !

بعد دلم به دلش می گوید:

مگر این دو نبودند که وقتی پرسید: "أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ ؟ " گفتند "بَلى" ؟!

و هنوز صدای دلش در نیامده، من و او -مثل دو قرن 21 ای- چشم در چشم هم خیره می شویم که:

"تو چیزی یادت می آید؟"

بعد هر دو ابرو تکان می دهیم و قبل از آنکه چیزی یاد چشم ها بیاید، زود نگاه از هم می دزدیم و بی تفاوت به نگاه خیس دل هایمان به هم ، از کنار هم می گذریم و ... هر کس می رود سوی سیب خودش!

 

پ ن:

جـــــــــا بَـــرای ِ مَــن ِ گنجـشـــکــــ ..

زیــــــاد استـــــــ وَلـــــــے ..

مَـــــــــــــــــــــــن

به دِرَختــــــــانِ خیـابـــانِ تــــــــــــــو ..

بد جوری عـــــــــادَتــــ کـــردهـ ام .../.

------------
سیـــرابـم مےکنے ؟


نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن 1390 ساعت 03:53 ق.ظ توسط نظرات |

می گویند حــ ُـــــر تنها شهید ِ دشت ِ نینواست که سرش را از تنــ ش جدا نکردند

می گویند بنی تمیم سر رسیده اند و نگذاشته اند

اما من می گویــ م سرش مصون مانــد

ب ِ سبب پارچه ای ک پســر ِ فاطمه (سلام الله علیها) ب ِ سرش بست

~~~~

یاابن الحسن

یوسف ِ گمگشته ی ِ فاطمه (سلام الله علیها)

بیا پارچه ای را ب ِ سرم ببند ک ِ هوایی

جز هـــوای ِ تو هـــوایی ام نکند

~~~~

پ ن:

    در نهان، به آنانی دل می بندیم كه دوست مان نمی دارند؛

                                           و در آشكار، از آنانی كه دوست مان دارند، غافلیم؛

                                                                                     شاید این باشد دلیل تنهایی مان...


 

 


نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن 1390 ساعت 02:19 ق.ظ توسط نظرات |

روبروی هم می نشینیم...نه، جای برای نشستن نیست! رو به روی هم می ایستیم.

چشم در چشم هم خیره می شویم.

ابتدا تو هیچ نمی گویی، باشد؟

می گذاری من تمام حرف هایم را بزنم.

حتی اگر مثل همیشه گریه ام گرفت.

حتی اگر هول شدم و ربط و بی ریط همین جور گفتم و گفتم و خودم هم نفهمیدم که چه می گویم.

بگذار من هر چه می خواهم بگویم، اشک هایم را بریزم،بعد...بعد هر کاری که خواستی بکن.مثل همیشه...

 

مثل همیشه لبخند بزن و بگو:

ــ تمام شد؟...سبک شدی؟

و بعد لبخند دلبرانه ات را پر رنگ تر کن و بگو:

ــ این ها را نداشتی چه می گفتی؟

ــ بالأخره این ها هست دیگر

_ مگر نشنیده ای که  "...حتی تغربلوا ، ثم تغربلو ، ثم تغربلوا..."

بعد هم از من گلایه کن که:

ــ حالا برای من  از تنفس گاه ماه می گویی؟... از چشم های خیابان چرخِشان؟

ــ ماهت را به من می سپاری؟... ماهی که خود راهی اش کرده ام به دیارت را؟

 

و این همان لحظه ای است که من سَرم را پایین می اندازم.

همان لحظه کوتاهی که احساس می کنم، چقدر آفتاب به من تابیده بود و ...

و دیگر هق هق گریه ام بند نمی آید.

حالا زمان،زمان سوء استفاده کردن و شکوه بردن پیش اوست...

می خوانم که  "اللهم انّا نشکو الیک ... "

خوب که گونه هایم خیس شد، دوست دارم دوباره که سرم را بلند می کنم،فقط چشمانت را ببینم

ببینم که مرا می خوانند و دل می برند با خواندشان

ببینم که آغوشت را باز کرده ای و ... من دیگر زمین از زمان نمی شناسم.

دوست دارم به خود که می آیم، به تو چسبیده باشم و همه چیز را گفته باشم.

چیزی هم از قلم نیفتاده باشد.

و کاش گفته باشم که:

 

یاولیَّ اللهِ انَََّ بیَنی و بینَ اللهِ عزَّ و جلّ ذنوباً لا یأتی علیها اِلاّ رضاکُمْ.



و این پلان از زندگی من هم با نمای بسته ای از دستان حلقه زده به شبکه های تو تمام می شود...


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 10:47 ق.ظ توسط نظرات |

در امتحانی افتاده ام، کمر شکن!
میان آنچه من دوست دارم و تــــو دوست نداری
من به چشم دل می بینم و تــــــو به چشم خدا بودنت
من هوس میکنم ..... تــــــو خدایی میکنی
من بغض میکنم .... تـــــو ناامیدانه نگاهم میکنی
من زبان گلایه ام را در دهان میچرخانم .... تــــو دلت میگیرد مبادا صدایی از هنجره ام بیرون آید و یادم برود تویی که مصلحت میدانی
من هنوز یادم نرفته .... یادم نرفته تـــــویی که خدای منی
یادم نرفته تــــویی که خیلی خوبتر از من میدانی، تویـــی که مصلحت دانی و من هیچ ندانم!
میبینی....
التماس چشمهایم میکنم نبارند! نبارند که تو گمان نکنی ایمانم را به احساسم فروخته ام!

پ ن:
با سلام خدمت همه دوستان اگه خدا قبول کرده باشه امروز خدمت سربازیم به اتمام رسید...
تازه خیلی هم خوشحالم!!!
همین دیگه ،حرف دیگه ای نداشتم بزنم...
یاعلی...

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1390 ساعت 03:11 ب.ظ توسط نظرات |

این هم از قوانین بی نظیر شهر عشق :

دل اگر لایق شد ...

سر را میستانند ...

انان که در راه او کشته میشوند

به کوی او میرسند ...

انان که به خیال خود زنده میمانند

در راه میمانند ...

در فرهنگ عشق

((سر دادن)) ترجمان ((دل دادن)) است ...

در واژه عقل ...

((سر دادن)) ...؟

بالت اگر شکسته است غمت مباد !

شهادت که بال نمیخواهد ...

بال را پس از شهادت میدهند.نه پیش از ان...

....

 


نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 03:37 ق.ظ توسط نظرات |

باران نبارید، چشمه ها نجوشید

سالها رفتند و آمدند، اما ابری نیامد و بارانی نبارید

در جستجوی آب گوش ها تیز شده بود

به ناگاه صدایی شنیده شد: « تا بارانی نشوید ... باران نمی بارد »

 

ܓ حضرت باران به آن امید که از افق نور بازگشت تو را دریابم، همه شب ستاره می شمارم تا صبح دیدارت فرا رسد.

دردِ تو را به تنهایی نمی‏کشم که تمام سنگریزه‏های زمین، منتظر گام‏های تواَند تا کوه شوند و پرچم تو را در اوج عشق خود برافرازند و آن وعده محتوم، چه نزدیک است؛ اگر عاشق باشی.




ܓ آقا اجازه ! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان

 

« یک پای در جهنم و یک پای در بهشت »
یا زیر دستهای نجیب تو در امان !

 

باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان ...

 


نوشته شده در چهارشنبه 28 دی 1390 ساعت 03:51 ق.ظ توسط نظرات |

از خیابان که میگذرم چشمم بشان می افتد!


یکی شان کوچکتر است . . .


یکی شان بزرگتر. . .


یکی  بر چهره اش خط خطی های روزگار است . .


یکی اما هنوز صیقلش خش برنداشته!


یکی معلوم  است حسابی غافلگیر شده...


یکی هم نه..انگار منتظر بوده


 به هر حال  زیر همه شان تاریخ انقضایی مهر خورده...


دستم  را دور صورتم  کادر میکنم و تکه ای از چهره ام را از صورتم جدا میکنم.. به زور قالبش میکنم...نه..به این نمی آید...


دو باره چهره ام را بر میدارم و به آن یکی میچسبانم...این بهتر شد...


اسمم را هم میخواهم جایگزین کنم...اسمم چه بود؟!


یادم نمی آید...اصلا چه  فرقی میکند...


به اسم بستگی ندارد.بی اسم هم باشم آخر کادری دور صورتم را میگیردو خط نوشت های سیاه درشت و ریز دور عکسم را پر میکند.......


من سیاه سفید هایش را بیشتر دوست دارم...حیف که سیاه کاملش را نمیزنند..


اگر میشد یک جایی مرا میچسباندند که.......آها..آنجا خوب است...هم آفتاب میخورد هم باران...اینطوری  مردم در رنگین کمان تماشایم میکنند...


اما


نه


دلم سایه میخواهد....


بعد ازاین همه سوختن....میخواهم خنک شوم....


هنوز هم دارم نگاهشان میکنم..


هر بار که از خیابان میگذرم چشمم بشان می افتد!


"بازگشت همه به سوی اوست"ها را میگویم...


ماهی یک بار تازه یادم می افتد که:..بازگشت همه به سوی اوست...


آخر چند وقت است کم به خیابان میروم...


حالا "من"ام و یک عالمه "بازگشت"....."همه"...."به سوی"....."او"...


"همه" را که از دست داده ام...."سویی" هم که دیگر برای چشمانم نمانده است....


میماند "من"و "بازگشت"و "او"


دلم بازگشت میخواهد!


نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1390 ساعت 02:01 ق.ظ توسط نظرات |

بسم رب الشهید

گر در فریبستان این دنیا همه در به در به دنبال خانه هستند ، 

حزب اللهی ها اینجا اما تمام هدفشان 

رسیدن به یک متر زمین در گلزار شهداست ! 

هر که در این بزم مقرب تر باشد 

زودتر صاحب خانه خواهد شد


بعد نوشت:

«تا خود باقی است، حیرت باقی است. پس کار را باید به «می» واگذاشت، 

آن «می» ای که تو را از «خویش» می رهاند و من و ما را در مسلخ او به قتل

              می رساند. آه، ان الله شاء ان یراک قتیلا».
نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390 ساعت 03:49 ق.ظ توسط نظرات |

شب شده


و من هراسان گوشه ای کز کرده ام 

زانو بغل گرفته ام  و دست هایم را


یک جای دور . . .


یک جای خیلی دور . . .


پنهان کرده ام


مبادا که لب بزنم


جرعه های جام تاریکی اش را . . .


کسی میگفت


اگر از شراب تاریکی بنوشی . . .


هیچ وقت صبح نمیشود . . .


هر لبی که تر کنی . .


شب مست تر میشود...شب بیدار تر میشود . . .


آنوقت دیگر صبح نمیشود


من میترسم . . .


از شب. . .از تاریکی . . .از جام و جرعه


گاهی نفس عمیق میکشم. . .


_مادرم میگوید اسمش آه است _


گاهی که نفس عمیق میکشم . . .


بوی سرد تاریکی را


از پله پله های متروکه ی خاطراتم


حس میکنم . . .


اصلا شاید . . .تمام تاریکی ها . . .ازهمین  زیر زمین متروکه می آیند . .


پله..پله..پله...


می آیند بالا و همه ی صبحم را


یکجا شب میکنند . . .


من میترسم . . از زیر زمین . . از پله . . از صدای گام های آهسته


از نفس های  سرد . . 


 اصلا بوی خاک این گذشته های عنکبوت زده


روحم را به سرفه می اندازد . . .


آنقدر که تمام احساسم کبود میشود . . .


کسی میگفت :


حتی اگر به سرفه افتادی هم . .


نباید از جرعه های تاریکی بنوشی . . .


میگفت  هر لبی که تر کنی . . .


شب مست تر میشود . . .شب بیدار تر میشود . . .


آنوقت دیگر صبح نمیشود . . .


باز هم شب شده . . . مثل دیشب..مثل پریشب....مثل هرشب . .


و من هراسان گوشه ای کز کرده ام


زانو بغل گرفته ام  و دست هایم را


یک جای دور . . .


یک جای خیلی دور . . .


پنهان کرده ام . . .


نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 05:06 ق.ظ توسط نظرات |

تو در بین درد اشکار تری از نبودنش ...
انچنان که در تاریکی اشکار تر از روشنایی
تو در دل شب ...
من در اعماق درد ...
تو در بودن
من در نبودن
تو ...
من ...
و این من و تو انقدر مرا گیج می کند که گاهی فراموش می کنم تو را نه فقط به خاطر نور و ارامش بلکه تو را برای خودت دوست دارم ...

+ می نشینم رو به روی سقا خانه
و باز روضه م ا د ر
و باز روضه خوانی که زائر بود و دلی که زائر شد
او از شب اخر بین الحرمین می گفت و از جنون
من از غم نچشیدن این جنون
او می گفت و من می خواندم
او از ح س ی ن (علیه السلام(
من ازم ا د ر
او از غریبی
من از درد
او ...
من ...

+ عجب قصه عجیبی است این من و او و تو ...
نه من بلکه هر که را دیدم این روزها شور - تو - در سر داشت
نمی دانم می خواهی چه کنی با این دل
اما ...
خوب می دانی که این - دل - نذر توست ...

بعدا نوشت : پای رفتن هست ، دل رفتن نیست ...

 

 


نوشته شده در جمعه 16 دی 1390 ساعت 05:12 ق.ظ توسط نظرات |

با شتاب دوید و کف دستش را محکـــــــم به دیوار چسباند و با صدای پر ذوق کودکانه اش  داد زد . . استـــُـــــپـــــ



پسر بچه ی دیگری شتابان به او رسید و نفس نفس زنان دستانش را روی زانو گذاشت و


 حنده کنان گفت : نامرد...حسابتو میرسم و بعد صدای خنده ی هردوشان کوچه ی شهید مجید کریمی را پر کرد . . .


.................


با شتاب دوید و کف دست خونی اش را  را محکم به دیوار چسباند و با صدای پر از شور نوجوانی اش فریاد زد : الله اکـــــــــبـــــــر . . .


جوانی با شتاب و نفس نفس زنان سر کوچه ظاهر شد و لحظه ای ایستادو دست بر زانو گذاشت


و بریده بریده گفت :مجید رسیدن . . . بدو. . .و باز شروع به دویدن کرد . .


مجید اسپری رنگ وشابلونی با عکس امام را سریع از زیر پیراهنش بیرون کشید و . . .


صدای گلوله . . . تمام کوچه  را پر کرد . . .



................


زیر تابلوی شهید حسین خداداد بر میله تکیه زده بود و  همراه با آهنگ عقب و جلو میشد . . .


ریتم نوای داخل هندزفری را از روی تکان تکان خوردن نام کوچه که بر بالای میله نصب شده بود میشد فهمید . . .


دود سیگار بعد از هر پک محکم   دور سرش میچرخید و بالا میرفت و آرام آرام زیر تابلو محو میشد . . .


پسر جوانی با تیپی نه چندان دلنشین سوار بر موتور ترمز کرد و . . .


-چقد دیر اومدی پسر . . .


-بشین بریم بابا .  . .


-مامانتو چیکار کردی؟


-پیچوندم . .


صدای خنده ی شان تمام کوچه را پر کرد . . .


..........


گل های محمدی روی خیسی آسفالت افتاده بودند . . .


مادر کاسه ی خالی و قرآن را دست گرفته بود و هنوز تکیه زده بر درگاه در  قدم قدم دور شدن پوتین ها ی حسینش  را  آه میکشید . . .


حسین سر کوچه ایستاده بود و پابه پا میکرد . . .دل نگران بود. . . میخواست برگردد و مادرش را به داخل خانه بفرستد اما میترسید باز برای مادر وداع سخت تر شود .  . .


دلش شور و میزد و گاهی زیر لب زمزمه میکرد : ایشالا خدا اساسی شهیدت کنه..دِ بیا دیگه ه ه


پسر جوانی با چهره ای آرام و دلنشین سوار بر موتور ترمز کرد  . . .


-چقد دیر اومدی داداش . . . دق کرد مامانم........و سریع سوار موتور شد . . برو...


موتور به راه افتاد . . . و دستش را در آخرین نگاه . . برای مادر بالا برد . . .


-مامانتو چیکار کردی حسین؟


-راضیش کردم . . .تند برو از اتوبوس جا میمونیما


...............


میگویند صداها در زمین ...در اشیا . . . در فضا ضبط و ثبت میشود . . .


اصلا میگویند علم ثابت کرده . .


اما من برایش سند هم آوردم . . .


مثلا صدای یاحسین(ع) شهید نوجوان  کوچه مان . . . دیروز ترجیع بند خنده ی پسر بچه های کوچه شد ه بود . . .


یا مثلا دویدن شهید کوچه ی بغلی  . . .وقتی به سمت تانک میرفت و خمپاره میزد .  . . در گام های آهسته و باوقار دختر جوان آن کوچه نمایان بود . . .


یا خون شهید کوچه ی روبه رویی . . . . که در چادر مشکی خانم های محله جلوه کرده است . .


تو هم اگر بچه ی دهه ی هفتاد به بعدی . . اگر بعد از نسل خاک و خون و خمپاره و گلوله به دنیا آمدی . .. اگر مثل من چشمت جز صلح ندیده و از گل بالاتر نشنیده . . .


اگر از انقلاب جشن دهه فجر را میشناسی و از جنگ نمایشگاه دفاع مقدس و فیلم های سینمایی . . .


اگر تو هم مثل من لمس نکرده ای جنگ را . . . . حس نکرده ای خون را . . . ندیده ای شهید را . . . نشنیده ای تکبیر و تهلیل را . . .


اشکالی ندارد . . . من خوب میدانم که تو هم در عمق دلت میگویی بی دردی ما درد ماست . . .


من هم مثل تو . . . خون و گلوله و فریاد و بمباران و موشک باران و آژیر را نمیفهمم.....من هم مثل تو انقلاب و جنگ را نمیفهمم  . .


اصلا بیا به چیزهای دیگری فکر کنیم . . .


 . . . گاهی فقط به سکوت کوچه مان  . . . و به نیلوفرهای دیوار همسایه . . . و به خرده های گچ  روی آسفالت که زیر پای بچه ها در خانه های لی لی پا کوب شده اند . . .


و به هیاهوی بچه ها بعد از تعطیل شدن دبستان . . . و به ماشین پدر . . و به رفت آمد های آسان مادر . . .


و به غر زدن های مردم . . .که الان شاید . . . مهم ترین دغدغه شان . . .طولانی بودن صف نانوایی باشد . . .


به دور از تلاطم انقلاب . . . به دور از اضطراب جنگ


بیا ما ... طوفان ندیده ها . . .به این آرامش . . .خیلی خوب فکر کنیم . .



نوشته شده در سه شنبه 13 دی 1390 ساعت 03:44 ق.ظ توسط نظرات |

 

باران و درد و کبوتر و دخیل و اب و روضه و پنجره و نور و پر و دیدار و دلتنگی و عشق و جنون و فاصله و رسیدن و نرسیدن و کربلا و بیرق سرخ و خون و خاک و خواب و رویا و کوچه و مسافر و ایمان و توکل و توسل و مهر و رئوف و ضامن و کریم و کریمه و سقا و سه ساله و صبر و اوارگی و گودال و کاروان و خیمه و اتش و در و سیلی و دعا و بکاء و عزا و غم و شش ماهه و تیر و دست و بهشت و دوزخ و جهنم و سر و سردار و پدر و بردار و مادر و ام البنین و رباب و گهواره و روشنی شب و تاریکی نور و سپیدی سحر و نماز نشسته و کمر شکسته و نقاره و باران و درد و کبوتر و دخیل و اب و روضه و پنجره و نور و پر و دیدار و دلتنگی و عشق و جنون و فاصله و رسیدن و نرسیدن و کربلا و بیرق سرخ و خون و خاک و خواب و رویا و کوچه و مسافر و ایمان و توکل و توسل و مهر و رئوف و ضامن و کریم و کریمه و سقا و سه ساله و صبر و اوارگی و گودال و کاروان و خیمه و اتش و در و سیلی و دعا و بکاء و عزا و غم و شش ماهه و تیر و دست و بهشت و دوزخ و جهنم و سر و سردار و پدر و بردار و مادر و ام البنین و رباب و گهواره و روشنی شب و تاریکی نور و سپیدی سحر و نماز نشسته و کمر شکسته و نقاره و باران و درد و کبوتر و دخیل و اب و روضه و پنجره و نور و پر و دیدار و دلتنگی و عشق و جنون و فاصله و رسیدن و نرسیدن و کربلا و بیرق سرخ و خون و خاک و خواب و رویا و کوچه و مسافر و ایمان و توکل و توسل و مهر و رئوف و ضامن و کریم و کریمه و سقا و سه ساله و صبر و اوارگی و گودال و کاروان و خیمه و اتش و در و سیلی و دعا و بکاء و عزا و غم و شش ماهه و تیر و دست و بهشت و دوزخ و جهنم و سر و سردار و پدر و بردار و مادر و ام البنین و رباب و گهواره و روشنی شب و تاریکی نور و سپیدی سحر و نماز نشسته و کمر شکسته و نقاره  و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و - تــــــــو -
.
.
.
+ من همان مجنونم فقط رنگم پریده ...
خون ِ دل م می شود سرخاب ...

 

 

 


نوشته شده در شنبه 10 دی 1390 ساعت 02:27 ق.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت