اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک
یکبــار دیگـــر
دستش را در جیب کرد و شایــــد برای هـــــزارمین بار نامـــــه حسین را به
آرامــــــــی بیرون آورد. خیلــــی سریع همــــان جایــــی را کـه مــی خواست
پیـــدا کرد و با ولع، دوباره نـــــه، بلکـــه هزار باره خوانــــــــد : " محمـــــد جان، زندگـــــی بی
تـــو برایم سخت است، دعــــا کن قبل از تــــــو بروم ..." اشک در
چشمانـــش حلقــــــــه زد. نامـــــــه را بوسیـــــد، تا کـــرد و درون کیفش
گذاشت. رمل های
تفتیده جنــــوب پاهایش را با گرمایــــی سوزان ملتهب کرده بـــود. بـــــوی رمل
هــــا برایش آشنـــــا بود. چشمانـــش را بست جوی باریکــــی از اشک از میان
محاسنش گذشت. خیسی اشک را روی گردنش حس کرد. اینجـــــا همان جایــــی بود که برای
آخریـــن بار حسین را دیــــده بود. آه که این 10 سال چقدر سخت گذشتــــه بود! ۱۰ سال
بـــود که در حسرت این مکان مــــی سوخت. زانــــو زد و مقداری خـــــاک را در کف
دستش بوئید، بـــوی حسین می آمد کاغـــــذ و قلـــــم را در آورد، جملــــه ای
نوشت و کاغذ را درون جیبش گذاشت. بچه هـــــا با شــــور و حرارت مشغول زیرو رو
کردن خــــاک ها بودند. او می گشت و سیل خــــاطرات ده سالِ گذشته پیش چشمانــــش
رژه مـــی رفتند. الله اکبــــر حسین، یا زهـــــرا گفتنش، خون پیشانـــــیِ حسین،
عقب نشینـــــی و جا ماندن حسین، مــــادر حسین و قبـــــر بی جنازه او. مادرش به
آرامی و با لحنی دلخورانه پرسیده بود : محمد آقا! حسین من را نیاوردی..؟! و او
چقدر خــــرد شده بود؟! چقدر ذلیل و خــــوار شده بود؟! خـــــدا میدانـــد و بس!
ناگهان دستش شـــــی سختی را لمس کرد، یکه خورد ! میـــــــــن!! به آرامی میــــن
را درآورد و خنثـــــی کرد. وای خدای من اینجا میدان مین است! فریــــــاد کشید
بچه هـــا دقت کنید، اینجا میدان مین است. همه متحیـــــر شدند . به آرامی دوباره
خاکها را جستجو کرد ، حتما باید استخوانــــی ، پلاکـــــی ، لباســــی ، چیزی
پیدا می کرد . باید جنازه حسین را اگر چــــه 10 سال گذشتــــه بود پیدا مـــی
کرد. نمی خواست این بار دست خالــــی برگردد. صدای آشنایی آمد، محمــــد! گوشهایش
را تیـــز کرد، دوباره صدا را شنید : محمـــــد !! صدا، صدای حسیـــن بود!
ترسیـــــد!! دستش به تکـــــه ای استخوان خورد، بـــــوی حسین می آ مد! صدا
دوباره به گوشش رسید، محمـــــد سلام...!! ناگهـــان
صدای انفجـــــــار مهیب بلنـــد شد...! این میـــــن، 10 سال منتظـــــر محمــــد
بود! گرمــــای مطبوعــــی را حس کرد . بوی خوشـــــی می آمد، بوی عطـــــــر سیب!
به آرامــــی دستش را در جیب کرد و یادداشتـــــی را که ساعتــــی قبل نوشتـــه
بود بیرون کشیـــد و چشمانش بر روی نوشتــــــه های کاغذ بــــی رمق و تــــار شد
در برابر چشمانش چهــــــره زیبـــــا و نورانـــی حسین بود، دست مهربانـــی دستش
را گرفت، سلام محمــــد! و او خندیـــــد و رفت. صدای
گریـــــه و فریــــــاد بچه هـــا اوج گرفته بود، به آرامــــی دست محمـــد را
بـــــــاز کردند و کاغــــذ خون آلـــــــود را در آوردند، نوشتــــــه بود : "
حسین
جــــــان! زندگـــــی بی تــــو برایم سخت است،
دعــــــا کن بیایـــــــم...!! " ![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


