تبلیغات
پروژه بیداری - آخرین حرف مادر...
پروژه بیداری

اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن

حس عجیبی داشت،  انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!

اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه...

با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه؟ ، من که طاقت ندارم بشنوم...»

فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...

بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو،   دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...


منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:

«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س)  برسون»


 


نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 05:48 ق.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت