تبلیغات
پروژه بیداری - پیرمردی بود و من نوه اش...
پروژه بیداری

اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک

همه را شمرد یک به یک. درست.. از محمد و علی و فاطمه و حسن علیهم السلام...

به حسین علیه السلام که رسید خاموش بود. آنها که کنار بسترش بودند و به زمان احتضارش حاضر، گفتند بگو... یک عمر حسین حسین گفته ای و حالا ساکتی؟  

راست می گفتند. پیرمرد همه سیاهی موهایش به نام حسین علیه السلام یکی یکی سفید شده بودند. زبانش جمعه ای نبود که نام حضرت علیه السلام را زمزمه نکند و تا به یاد داشتند زمانی نبود که اسم آقا بیاید و اشکی به گونه اش ننشیند. سلام نماز که تمام می شد بلند می شد و السلام علیک یا اباعبدالله را رو به قبله با چشمان اشکبار می خواند.

حال وقت درو بود و آنها نمی دانستند که عاشق را چه به درو....

اصرار بود پشت اصرار. تربت کربلا را برای بستن دهانش آماده کرده بودند.

دوباره گفتند بگو... نام آقا را بگو...

یک کلمه بود که از زبانش آمد: تا نیان نمیگم.

محمد علی فاطمه حسن ...

تا نیان نمیگم

محمد علی فاطمه حسن..

تا نیان نمیگم..

محمد علی فاطمه حسن..

تا نیاد...

اگر نیاد... اگر نیاد.. اگر نیاد..

...

پیرمرد لبخندی زد و از جا نیم خیز شد :

سلام آقا جان...

چشمانش را بست

و

تمام.


نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ساعت 02:55 ق.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت