تبلیغات
پروژه بیداری - محمد را مادر داد...
پروژه بیداری

اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک

در دوردست خاطرات مرد نشسته بود،

طعم کلمه،

"مادر".

انگار خاطره‌ای باشد شبیه سایه‌های دور دست صحرا.

معنایی که هر چه بود،

این روزهای خسته از خاکستر کوچه‌ها،

و شبهای زخمی جهل شهر،

جای کلمه

خالی تر از همیشه،

به جان آرزو چنگ می‌زد.

تا به دست مهر

مرهم دردهای آخرین فرستاده باشد.

خدا چشم های محمد را تماشا می‌کرد

و برق درد را،

محمد عزیز بود و

قرار خدا بر دردش نمی‌گرفت

پس مادرش داد و گفت:

حالا چه باک از خاکستر شهر

که زلال بهشت در خانه‌ات جاری است

و در نگاهش درمان دردها

خدا اینچنین در بلندترین سحرگاه زمان

محمد را مادر داد


نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391 ساعت 10:22 ب.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت