تبلیغات
پروژه بیداری - عمر من رهگذر مهتاب است...
پروژه بیداری

اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک

عمر من رهگذر مهتاب است...

که صدایش بغض آب است...

نفسش گریه مهتاب که یک باره فرو می ریزد با اشک

تازه چند روزی است صدای گمشده ام پیدا شده است

که شب ها می نوازید نت های وجودم را

و می گفت:منم رهگذر مهتابت

که عمرم فارغ از درد جهان است....

به چشم می بینم صبحدم از چشم یتیمی که

گرفت شعله آتش را بغل

می چکید اشک،از دو چشمان ترش...

گاه این سوء ، گاه آن سوء می دوید

دنبال شکار لحظه هایش

که فروشد جعبه درد هایش را....

باز گفتم من که عمرم فارغ از درد جهان است...

دیدم آن گربه وحشی ...مضطرب،

برق نگاهش گرفت..

پیشانی پرپر یا کریمی را

که گذرش از پس معرکه...

گرگ راه خود بشکست دیدوانش را...

بار سوم بود که می گفتم:من که عمرم فارغ از درد جهان است

مادری دیدم خمیده..گرفته است ،دست های پسر قامت بلندش را..

که نیفتد به زمین فرزند عیارش...

قاضی عدل جهانش

همه را خفت ز چشمان بِسانش

از بَدِ حادثه دیدم گرفتاری مرغ نیمه شب را

که دارد وزنه در یک دست و آن دستش پریشانی و بغض کودکانه...

آب هم می نالید از برایش...

که خریدار نبودند مردمان مرفحین بی درد

غم هایش را!!

بار چهارم بود...من که عمرم فارغ از درد جهان است....

با چشم ترم دیدم...مادرم را که گذر می کرد از کنار کوچه مهتاب

ز بهر نانی که بستاند برای بچه هایش...

غم دنیا دیده اش را بسته بود..

من دیدم!!با چـــــشم ترم دیدم...گرگ وحشی غنیمت هم نکرد و مادر شیر زنم را

در پس کوچه خموش؛ کنج دیوار حصار بست..

و فکند او را از غم دنیا و محفل سردش...

مـــادرم پرواز کرد...

بار پنجم گفتم...هر چقدر هم باشد...من که عمرم فارغ از درد جهان  است...

پس از این جمله ...دگر فرصت نکردم که بگویم الله اکبر...

و تمام کردم ...و جای گذاشتم قلب بیچاره پر  دردم را...

که غنیمت نشمرد ...رهـــگذر مهتـــــــاب را...

پ ن:

من که قلبم فارغ از درد جهان است
من که در کوچه و پس کوچه ی شهر
هر سحر در پی یک نام و نگاهی گشتم
من که هر جمعه غروب
فارغ از هز چه که در دنیا بود
تا نهانخانه دل
تا سراپرده چشمان گل نیلوفر
تا شکوه نم یک قطره ی اشک
با کمی عجز و سکوت
در پی لحظه ای از صحبت چشمان حبیب
منتظر باز نشستم
اما . . . !
آنچنان جمعه گذشت که سحر تا به شبش
قدر یک عمر برایم طی شد
و نیامد یارم . . . !

و نیامد یارم . . . !
و نیامد یارم . . . !
و نیامد یارم . . . !
و نیامد یارم . . . !
...


                                                                                                                                 


نوشته شده در شنبه 3 تیر 1391 ساعت 01:01 ق.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت