تبلیغات
پروژه بیداری - ما در این دهـر غریبیم و در این شهر اسیر....، یارضا دستـی گیــر !
پروژه بیداری

اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک

کف اتاق ، روی سرامیک ها دراز کشیده ام... خیره شده ام به سقف..

رفیق اس ام اس می دهد... و حالا احوال مرا می خواهد بداند چطور است..

جوابش را نمی دهم.. از همان موقع که گفتم می شود راستش را نگویم ؟

تا حالا هی می خواهم جوابش را ندهم اما نمی شود..

بابا برگشته اند خانه... بلند بلند حرف می زند.. از همین جا هم می شنوم..

مادرصدایم می کند... دلم نمی خواهد از جایم بلند شوم...

بعد می گوید: فردا بریم مشهــد ؟

سرم را می گیرم زیر آب یخ..

گوشی را برمی دارم و به رفیق می گویم.. خوبم !


نوشته شده در جمعه 7 مهر 1391 ساعت 05:20 ق.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت