اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک
گوش کنید صدای مظلومیت شیعه به گوش میرسد! اگرچشمهارا باز کنید جای کبودی صورت وپهلوهای فاطمیون را میبینید! آیا کسی صدای اصابت گلوله به سر کودک شش ساله را نمیشنود؟ آیا کسی صدای شکستن پهلوی مادری زیر پاهای آل خلیفه رانمیشنود؟ آیا کسی صدای لبیک یا حسین بحرین را نمیشنود؟ آیا کسی صدای گریه مادر ازدرد فراق فرزند ش را نمیشنود! چه وصال زیبایی دراین ایام فاطمیه زیر لگدقنفذهای زمان مثل مادر جان دادن! واما بعد! وحال نوبت ماست که صورت وپهلوی خود را جلوی لگدهای سعودی برای دفاع ازناموس شیعه قرار دهیم! آری میرویم، با عشق میرویم تا جان را فدای تتمام هستی مهدی موعود(عج) کنیم تا شاید با این کار کمی دل آقا را به دست آوریم! با اجازه همه دوستان جمعه صبح با تعدادی از دانشجویان جنوب کشوراز بوشهرحرکت میکنیم به سمت بحرین! اول دعا کنید که بذارن بریم!دوم دعا کنید که بتونیم کاری برای مردم بحرین بکنیم! همیشه پرستش با خون،با قربانی،همراه بوده است.اسماعیل!این ذبیح مقدست!ابراهیم را ببین. فرزند دلبندش را در عشق قربانی می کند. کارد را بر حلقوم پاره جگرش می نهد. فرزندی را که به عمری،با رنج ها و امید ها پرورده است،به دست خود زبح می کند! عشق همواره تشنه «اخلاص» است.نیمه روشنفکران بی درد و دل،خرده می گیرند که قربانی چرا؟ معبد به قربانی چه نیازی دارد؟خدا چرا خون را دوست بدارد؟ شگفتا!شگفتا!چرا نمی فهمند؟این او نیست که خون می طلبد،قربانی می خواهد؛این عاشق است که به آن سخت نیازمند است. می خواهد به او،نه،به خودش،به دلش،ایمان اش،نشان دهد که:: «من اسماعیل ام را نیز قربانی تو می کنم»!نشان دهد که من در دوست داشتن،در ایمان،مطلق ام!«مطلق»! آن چه را در همه آفرینش نیست،آنچه را طبیعت از داشتن اش محروم است، از ساختن اش عاجز است،من دارم؛من می آفرینم. ای عشق!من تشنه ی«این هواهای عفن،و این آب های ناگوار» نیستم.ای ایمان!من ایمان ام را ،به زندگی کردن نیز نخواهم آلود. اخلاص! . اخلاص! یعنی فقط تو!یکتایی!یک تویی! چگونه این را نشان دهد؟باید نشان دهد. نه به او،که «او» می داند.نه به خود،که خود می یابد.نه،اصلا به چنین تجلی یی،به چنین نمایشی،محتاج است،سخت!چه رنج لذت بخشی است! چه مستی یی دارد ایثار!هرچه دردناک تر،شیرین تر! آری قربانی!عشق تشنه می شود،خون بایدش داد؛سرد می شود،آتش اش باید زد،گرسنه می شود،قربانی بایدش کرد. عشق با قربانی،باخون،نیرو می گیرد،زلال می شود،رشد می کند، پاک و بی لک می شود.... ما لاله های سرخیم که در دشت شقایق های بی سر روییده ایم، خاکمان گلبرگ های پرپرشده و ساقه های تکه تکه شده آنهاست و آبیاریمان از خون سرخشان. ما از طلوع اولین خورشید عمرمان داغدار شقایق ها بوده ایم و دلمان را به همراهشان به خاک سپرده ایم. ما از شقایق ها عشق را به ارث برده ایم، غصه دین را، دل سوختگی را، غربت را، دلدادگی به باغبان را .... در هر روز از سال های آغازین عمرمان شقایق هایی را دیده ایم که به خاک و خون غلطیده اند تا اسلام زنده بماند، تا لاله ها در امان بمانند و تا ایران جاودان بماند. شقایق هایی که یک به یک رفتند و در وصیت نامه ای که با خون خود نوشتند لاله های این مرز و بوم را به یک چیز توصیه کردند؛ پوششی همچون صدف برای مروارید زیبای وجودشان! اما روزگاری رسید که لاله ها را با نیرنگ از دشت شقایق های پرپر بردند ...، به آنها وعده باغ و بوستان دادند تا از زادگاهشان جدایشان کنند و آنها را به ناکجا ببرند ...، پیوند لاله ها و شقایقها را گسستند...، دشت شقایق ها را شخم زدند تا شاید یاد آنها را از اذهان پاک کنند و مانع بازگشت لاله ها شوند ...، ذهنشان را از آرزوهای بزرگ پر کردند و دلشان را به خیالات فریبنده خوش، که جایی برای آن شقایق های غریب باقی نماند.... آه .... لاله ها دلهایشان را از خاک شقایق ها بیرون کشیدند، پای بر روی خونشان گذاشتند و از آنها گذشتند تا به آن بوستان خیالی برسند و....، لاله ها وصیت نامه ها را پاره کردند، صدفها را شکستند و مروارید وجودشان را گم کردند، ساقه هایشان را به حراج گذاشتند و سرخی گلبرگهایشان را به سیاهی گناه .... و امروز دیگر لاله ای باقی نمانده که سرخی اش را از خون شقایق ها به ارث برده باشد تا بخواهد دل در گرو عشق آنها داشته و یا از فراقشان داغدار باشد! آری، لاله های سرخِ آن روز، تن به خارشدن داده اند، خاری که احدی را از گزندش در امان نیست.... و آن خارهای زشت و سیاه که روزی لاله های سرخ زیبای دشت شقایق ها بودند، سالهاست که در پی آن باغ و بوستان دروغین می دوند، غافل از اینکه باغی که وعده اش را داده بودند در حقیقت باتلاقی بود که هر چه جلوتر می روند بیشتر در آن فرو می نشینند. در این میان خوشا به حال آن لاله های سرخ واژگون، آنها که از فراق شقایق ها گریانند وخمیدگی را به خارشدن ترجیح می دهند، آنها که همواره نگاه به زمین دارند که نکند پای بر روی خون شقایقی بگذارند! به یاد شهدای کانون رهپویان یادشان به خیر سلام ای غروب غریبانه عشق!!! سلام ای طلوع سحرگاه رفتن!!! سلام ای غم لحظهای جدایی!!! خداحافظ ای شعر شبهای روشن!!! خداحافظ ای قصه عاشقانه!!! خداحافظ ای آبی روشن عشق!!! خداحافظ ای عطر شعر شبانه!!! خدا حافظ ای همنشین همیشه!!! خدا حافظ ای داغ بردل نشسته!!! توتنها نمی مانی ای مانده بی من!!! تورا میسپارم به دلهای خسته!!! تورا میسپارم به مینای مهتاب!!! تورا میسپارم به دامان دریا!!! تورا میسپارم به رویای فردا!!! اگر شب نشینم اگر شب شکسته!!! به شب میسپارم تورا تا نسوزم!!! به دل میسپارم تورا تا نمیرم!!! اگر چشمه وای از غم نخشکد!!! اگر روزگار این صدارا نگیرد!!! خدا حافظ ای برگو بار دل من!!! خدا حافظ ای سایه سار همیشه!!! اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم!!! خدا حافظ ای نوبهار همیشه!!! توشاهد بودی تو آخرین لحظه بازهم از او پرسیدم وبه یادش بودم...... خدایا راضی ام به رضای تو مطلبی که خواهید خواند نوشته ای است از «سید مرتضی آوینی» پس از دیدار هنرمندان حوزه هنری با رهبر معظم انقلاب، حضرت آیتالله خامنهای، در آبانماه 1368 نگارش یافته و در شماره آذرماه 1368 ماهنامه «سوره» به چاپ رسیده است. «دیدیم که می شناسیمش ……..و تصویرش را از پیش در خاطر داشته ایم. دیدیم که می شناسیمش، نه آن سان که دیگران را…… و نه حتی آن سان که خود را. چه کسی از خود آشناتر ؟ دیده ای هرگز که نقش غربت در چهره خویش بیند و خود را نبشناسد؟ " فقر و بی چیزی بزرگترین ثروتی بود ارزانی داشت همت و اراده مرا آنقدر بلند کرد که زمین و آسمان ها نیز در نظرم ناچیز شدند. هنگامی که شهیدی خون پاکش را در اختیارم می گذارد و فقر اجازه نمی دهد که یتیمانش را نگبهانی کنم. هنگامی که مجروحی در آخرین لحظات حیات به من نگاه می کند و با نگاه خود از من تقاضای کمک دارد ، من می سوزم، آب می شوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامی که در سنگر خونین ترین قتالها و جنگ آوری، از گرسنگی شکمش خشک شده و نمی تواند آب را از گلو فرو بدهد... من که اینها را می بینم و صبر می کنم دیگر ترس و وحشتی از فقر ندارم. این قفس آهنین را شکسته ام و آنقدر احساس بی نیازی می کنم که زیر سخت ترین ضربه ها و کوبنده ترین هجوم ها از هیچ کس تقاضای کمک نمی کنم. " آبروی من ... بسته به نگاه توست! نگاهت را از من دریـــغ مکن و ... آبرویم را بخر! نگاه مرا پاسخ نمی گویی؟ این دل ... پوسیدنیست! جنسش اینچنین است! ای مــــرد! آقا جــــــان! نگاهی ... دلـــمان پوسید!!! عجب جایی بود جمکران دوست عزیزی تو نظرات گفته بود که شما
جنگ طلبید!!! این رو بدونید شهادت اولا یک درجه
معنویه که خدا به انسان میدهد ودر واقع بالاترین درجه سلوک یک انسان است!!! کسانی که به این درجه میرسند اگر به
زندگیشان نگاه کنید تماما محبت ورحمانیت وجودشان را گرفته است!!! به این جمله توجه کنید عرفایه ما درباره
شهادت میفرمایند شهید بشوید قبل از اینکه بمیرید!!! شهید کسیست که تنها راه آرامش ولذت
خودرا در به وصال رسیدن یار(خدا)میبیند! خداوند در حدیثی قدسی میفرماید: اگر من عاشق کسی
شوم او را به آسمان پیش خودم میاورم!!! هر کس که از شهادت میگوید که منظورش جنگ
وکشتن نیست! شما به من بگویید در کجای دین ما گفته
هرکس بر اثر اصابت گلوله کشته شود شهید است؟این توهینی به مقام شهادت است! تو اگر تمام زندگیت را مانند مجنون به
دنبال معشوق خود که همان خدا میباشد بدوی،اگر در این راه بمیری شهید خواهی شد!!! شهید یعنی به وصال یار رسیدن! شهید یعنی از این دنیا دل کندن وتمام
فکرش به معشوق رسیدن است! شهید از جنگ متنفر است! شهید از کشتن یک انسان متنفراست! من خواهش میکنم اگر شده حتی یک بار
زندگی نامه یکی از شهدا را بخونیدآیا غیر از محبت وعشق چیز دیگری میبینید؟ شهدای ما را با یک جنگ جووگانگستر
آمریکایی مقایسه نکنید!! آیا کسانی که با نماز شب واشکهای شبانه
زندگی میکردند را میشود وحشی وجنگ جو تلقی کرد؟ بچه ها ۳ روز در حصر دشمن مقاومت کردند! دیگر نه اب مانده بود نه غذا ..دست
اخر هم قتل عام شهید یعنی
کسی که میتواند یک مسیحی را مسلمان کند!!! قصه
، قصه چفیه و چهار تار نخ نیست ، قصه ، قصه سیم دل و نخ دل است كه
ارتباطش وصل مى شود قصه ، قصه سوختن پروانه هاست اکنون این
ما و شما. ما گمنامیم و شما خوشنام، ما گم شدهایم و شما پیدا. چه خوب است که ما را بیدار
میکنید، که چشمان ما را دوباره باز میکنید، تا یادمان نرود دنیا جای تخمه شکستن
نیست و دیر یا زود باید رفت، باید سبک بار رفت، باید سبکبال رفت.حضور شما غفلتها
را میزداید، چرتها را پاره میکند، خوابها را میپراکند و یادمان میآورد و
تذکرمان میدهد که چه بودیم و چه میخواستیم و کجا باید میرفتیم.حضور شما ذکر است،
ذکر حق و اکنون هر شهری و هر ولایتی ذاکر توست و تو را در آغوش میگیرد و ذکر میگوید. نام تو
ذکر است و در ذکر «گمنامی» معنایی ندارد، تو معنای همه نامهای ای شهید. بابا شما نمیرفتین
الان اینا حالشو میبردن چه جوری؟ یه عراقی یا شاید آمریکایی شکم گنده سیبیل از بنا
گوش در رفته مست کنار دست ناموسشون(البته اگه .... نباشن) .......... بله اینگونه حالشو
میبردن!!! "شهید
دادن که دادن اصلاً واسه چی رفتن؟!!!!" بازهم نمیدونم
ولی متأسفم. اینها ندیدن همسر
شهید رو موقعی که بچه ها خوابیدن، بشینه کنار عکس شوهرش و باهاش درد و دل کنه. اینها نمیدونن
به جای بابا تو خونه قاب عکسش جانشینش باشه. اینها ندیدن
اشک بچه های شهدا رو تو خلوت وقتی به بابای دوستاشون حسودیشون میشد. اینها ندیدن
که بچه های شهدا چه جوری بزرگ شدن، ولی اینها گذشت و بچه های شهدای دفاع مقدس بزرگ
شدن "شما چی
آیا بزرگ شدی؟" آهای شماهایی
که از قافله عقب هستید دنده عقب نروید. امیدوارم که بیشتر فکر کنید دوست عزیز اینجا که هستم، کارم این است ... از دارالسیاده به دارالهدایه و از این رواق به آن رواق! می دانی نیتم چیست؟ فقط و فقط می خواهم دورت بگردم! همین بالای سر که می ایستی برای نماز، در هنگام قنوت ... دیگر نیازی به نگاه کردن به عقیق در دست نیست، وقتی ضریح زیبای شما در پیش رویم باشی! آنجا هوا بس جوانمردانه لطیف بود! میدانی چه می گویم؟! آخر آنجا بهشت است و هوای بهشت اینچنین! شادی دل آقا و امام زمانمون مهدی موعود روحی فداه گناهی نکنیم و دعایی بکنیم ...
ساعت 15 بعد از ظهر است و ما سوار بر ماشین هستم که مقصدش آسمان هشتم است! براحتی می توانی صدای رضا رضای قلبمان را بشنوی، حتی بهتر از صدای تلق و تلوق ماشین! ساعتی می گذرد دیگر صدایی از قلبم به گوش نمی رسد گویا دل به مقصد رسید زودتر از جسم خوشا بحال دلمان! تا بدین سن که رسیده ام هیچ گاه سعی نکرده ام که به سمت ضریحش بروم نه که نخواهم! رویی برای رفتن نبوده است اما این بار ... برای اولین بار ... مرا سوی خودش خواند و مرا در آغوش گرفت! می دانم! می دانم که با خود می گویی، این بنده خدا را ببین! دچار توهم شده است!!! و من می گویم ... (مرا ببخش) ولی ... حتی توهمش هم زیباست! بگذار بگریم در این توهم خود! و چنان دست خود را در میان این شبکه های ضریحت گره کرده ام که به این راحتی کسی نتواند مرا از آغوشت بیرون کشند! چند روز میخواستم از مشهد بنویسم وقت نبود!!! " خدایا تو را شکر می کنم که شیعیان را با اسلحه شهادت مجهز کردی... که علیه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشیع پاک کنند... و ارزش و اهمیت شهادت را در معرکه حیات بفهمند و با ایمان خدایی و اراده آهنین، خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند. علی وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین علیه السلام قدم بگذارند... و شرف و افتخار راستین تشیع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند." ممکن است گاهی گریه کنم ولی هیچگاه در تنهایی گریه نمیکنم خداوند اینجاست اشکهای مرا پاک می کند...چون... قلب من خانه ی خداست ممکن است گاهی بیفتم و بلغزم اما هرگز در سقوط تنها نمی مانم خداوند هست و مرا بلند می کند... چون... قلب من خانه ی خداست
شاید گاهی رنج بکشم اما هرگز در این رنج کشیدن تنها نمی مانم پروردگار مرا از رنجها رها می کند...چون... قلب من خانه ی خداست
خوشحالم برای اینکه میدانم هرگز تنها نیستم خداوند همواره با من است...چون... سالی گذشت، باز نیامد و عید شد گیسوی مادر از غم بابا سپید شد امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت ده سال تیر و آذر و اسفند و ..خون دل ده سال گریه های مرا دید و گریه کرد ده سال رنگ پنجره های اتاق من بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج شاید بتوانی تمام احساس كودك بودن را برایش زنده كنی . حتی با یك لبخند .از آن لبخند هایی كه سالهاست آدم های این شهر از هم دریغ می كنند. در این ایام نوروزكه چشمانمان را زرق و برق دنیا پر كرده یادمان نروند پدران و مادرانی كه این روزها زیر نگاه های منتظر فرزندانشان آب می شوند . دستى كه ورق مى زند این خاطره ها را باید بنویسد غم جان كندن ما را ماندیم و شما بال گشودید از این شهر رفتید به جایى كه ببینید خدا را تقدیر همین بود بمانیم و بپوسیم آلوده كنیم از نفس خویش فضا را انصاف همین نیست كه از آن همه خوبى بر كوچه بگیریم فقط نام شما را دیشب كسى از عرش فرود آمد و دیدیم برگردنش انداخت پلاك شهدا را سال نو مبارک![]()

![]()

دیشب كه على تو را غسل میداد وقتى اشكهاى جانسوز او را دیدم، وقتى ضجههاى حسن و حسین را شنیدم، وقتى مو پریشان كردن و صورت خراشیدن زینب و امكلثوم را دیدم دیگر تاب نیاوردم، نه من، كه كائنات بیتاب شد و چیزى نمانده بود كه من فرو بریزم و زمین از هم بپاشد و كائنات سقوط كند.
تنها یك چیز، آفرینش را بر جا نگاه داشت و آن تكیة على بود بر عمود خیمة خلقت، ستون خانة تو.
على سرش را گذاشته بود بر دیوار خانة تو و زار زار میگریست.
این اگر چه اوج بیتابى على بود اما به آفرینش، آرامش بخشید و كائنات را استقرار داد.
چه شبى بود دیشب! سنگینى بار مصیبت دیشب تا آخرین لحظة حیات، بر پشت من سنگینى میكند. همچنانكه این قهر بزرگوارانه تو كمر تاریخ را میشكند.
از على خواستى ـ مظلومانه و متواضعانه ـ كه ترا شبانه دفن كند و مقبرهات را از چشم همگان مخفى بدارد.
میخواستى به دشمنانت بگویى دود این آتش ظلمى كه شما برافروختهاید نه فقط به چشم شما كه به چشم تاریخ میرود و انسانیت، تا روز حشر از مزار دُردانة خدا، محروم میماند. چه سند مظلومیت جاودانهاى! و چه انتقام كریمانهاى!
دل من به راستى خنك شد وقتى كه صبح، دشمنان تو با چهل قبر مشابه در بقیع مواجه شدند و نتوانستند بفهمند كه مدفن دختر پیامبر كجاست.
من شاهد بودم كه در زمان حیاتت آمدند براى دغلكارى و نیرنگبازى اما تو مجال ندادى و آنها باقى مكر و سیاست را گذاشته بودند براى بعد از وفات و تو آن نقشه را هم نقش بر آب كردى.
اما همیشه خشك و تر با هم میسوزند، مؤمنان و مریدان آیندة تو نیز اشك حسرت خواهند ریخت، گم كرده خواهند داشت و در فراق مزار تو خواهند گداخت.
چهل قبر مشابه! چهل قبر همسان! و انسانها بعضى واله و سرگشته، برخى متعجب و حیران، عدهاى مغبون و شكست خورده، گروهى از خشم و غضب، كف به لب آورده و معدودى از خواب پریده و هشیار شده. ![]()

![]()

![]()

دیدیم که می شناسیمش، بیش تر از خود … تا آنجا که خود را در او یافتیم، چونان نقشی سرگردان در آبگینه که صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایه ای که صاحب سایه را …… و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش می گستر دیم و شب که می رسید به او می پیوستیم.
آن صورت ازلی را چه کسی بر این لوح قدیم نقش کرده بود؟ می دیدیم که چشمانش فانی است، اما نگاهش باقی، می دیدیم که لبانش فانی است، اما کلامش باقی. چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم؟ کاش گوش نامحرمان نمی شنید.
ادامه مطلب![]()
که خدای بزرگ به من ![]()

![]()

پروانه
های گمنامی كه هیچ كس از عشقشان خبردار نشد
پروانه
هایی كه با بالهای سوخته وظیفه ماندن در قفس دنیا به آنان محول شد تا راوی زنده
پروانگان شیدا بالی باشند كه در گلستان آتش بال گشودند تا
راه
جاودانگی و بقا را در فنای خویش بیابند
چرا
كه سوختن بهای قرب است و چنین سوختنی را جز به پروانگان بی پروای عشق نمی بخشند.
آنكه آتشی بر دل ندارد کجا می تواند بال در آتش بگشاید؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
و
اما بعــد!!!!!!
صدای
خسخس و سرفههای خشك یادگاران دفاع مقدس چه غریبانه در هیاهوی گنگ آدمها گم شده
است و این شمعها چه معصومانه در گوشه و كنار بیمارستانهای شهرمان، لب پنجرههای
شب، رو به باغ بهشت آب میشوند.
مگر
میشود گل را ندید؛ گلها حتی اگر پرپر شوند، بوی عطرشان در آسمان خاكستری و تیرهرنگ
شهر هم میپیچد.
كافیست كمی از خودت دور و به آنها نزدیك شوی.
جنگ
كه تمام شد، همه چیز تمام شد. حالا دیگر نه جنگی هست و نه خطری
حالا
فقط میزها و عنوان ها هست كه تعیین تكلیف می كنند
می
خواهم از دلتنگی ها بگویم... از دیگران كه می گویند اشكالی ندارد اگر یـارو دو پا
و یك دست ندارد و یا شیمیائی شده ویـا چشمنانش دیـگر فقط خدا را میبینـد...
و تو ای دوست من که اینها را خواندی نگاه کن به آسمان!!
هر
زخم آنها ستاره ای است و هر شهید ما خورشیدی است که پیش از طلوع آفتاب خانه های ما
را گرم میکند ...
در
سینه ام دوباره غمی جان گرفته است
امشب
دلم به یاد شهیدان گرفته است![]()

جوان در گوشه ای از دارسیاده نشسته اند که حواسم را به خودشان جمع می
کنند. گویا آنان سنی مذهیند! از نوع نماز خواندشان میفهمی! آخر اینان
اینجا چه می خواهند؟! رئوفیت شما، شهره خاص و عامه! شیعه و سنی نمی شناسد!
مسلمان و غیر مسلمان نمی شناسد!![]()

![]()

![]()
![]()

امروز هم دومرتبه باران شدید شد
امسال هم بدون تو سالی جدید شد
تا فاو و فکه رفت ولی نا امید شد
اما به من نگفت چرا ناپدید شد
هم رنگ چشم های سیاه سعید شد
مادر نگفته بود که بابا، شهید شد!!![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


