پروژه بیداری

اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک

باورم نمیشود که باید باور کنم رفتن ات را و نبودنم را

...

 ...

  • حالا کم کم ... بر مشامت میرسد هر لحظه بوی کربلا...
  • دستانت سَرشار از داده های خداوند ، ایها الرفیق

که هر که در هرجا به هرکجا رسید در کربلا رسید

  • رسیدی کرب بلا

و دل من اینجا مدام روضه میخونه

حسین  ثارالله

حسین ثارالله

صدای همهمه ی جمعیت زائرای حرم تو گوشم پیچیده

...

(تا به حال شنیده ای که عشق زبان بگیرد و در نار شعله ور شود

همچون گل اناری که به شاخسار جوان شود

من در شراب ِ هستی ِ حسین "ع"

چنین مست گشتم و

همچون گلی به شاخسار

شکستم و

به ناگاه جوان شدم

جانا

تو را چه گویم ، آخر ، از این شراب ِ عشق

جز آنکه دیدنش کجا و شنیدنش کجا

...)

  • سلام بر حسین و بر آرامش نگاه مهربانش

سلام بر حسین و

بر رایحه ی بهشت بین الحرمین اش

سلام بر حسین و بر هر چه خوبی

سلام بر حسین بر معنای زندگی

سلام بر حسین سلام بر عشق

سلام بر لحظه های قبل و بعد از دیدار "تو"

ح س ی ن

سلام بر لحظه های دلتنگی

...


نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1390 ساعت 02:27 ق.ظ توسط نظرات |

خدایا از نفسم به تو پناه می برم

در این صحرای آوارگی ام

تصمیم به قربانی نفس م گرفته ام ...

بپذیر ازمن از این قربانی را ...

قربه الی الله

...

روضه امشب و فردا و فرداها

بماند که حرف ها هست


نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 04:48 ق.ظ توسط نظرات |

دلشوره و توهم جانم را به بازی می گیرند. و باز هم انتظار ... آن صدای انفجار چه بود؟ اگر علیرضا* زخمی شده باشد، چگونه او را برگردانم؟ عملیات فردا چه می شود؟! برمی خیزم. پایم را از کف قایق بیرون می نهم و در پاسخ سؤالاتی که به جانم افتاده اند، به راه می افتم. حالا به راه کار رسیده ام و به آرامی نفس نفس می زنم. از موانع خورشیدی می گذرم و آنجا، کمی دورتر، سایه وار، علیرضا را نشسته می بینم که دوربین به چشم به روبرو می نگرد. تا چند قدمی اش جلو می روم و صدایم را خفه می کنم: علی ... با اشاره دست مرا می خواند. به یک خیز کنار او می رسم و گوشم را نزدیک دهانش می برم. من تا فردا شب می مونم. بچه ها از همین جا عمل می کنن. برو! من هیچ حرفی نمی زنم. می دانم که هر کاری را به صلاح انجام می دهد. به سرعت بر می گردم.

از دیشب تا به امشب، جانم به لب رسیده است. بلندتر از دیگران، در راه کار، گام برمی دارم تا به او برسم.

آها ... آنجاست!

علی آمدیم ... علی؟!

و اما ناگهان می شکنم. دو پای علیرضا، از زانو قطع شده بود و دستانش، چون دو ستون محکم، نشسته اش داشته بودند. و آن انفجار، در کار ملکوتی ساختن او شده بود ...
نوشته شده در جمعه 25 آذر 1390 ساعت 03:36 ق.ظ توسط نظرات |

 

 

 

شب زیبایی بود

 

آن شبی را که در آن حس کردم

 

دل من پر زد و سویت آمد

 

آن شبی کز سر شب تا به سحر

 

بلبل باغ دلم نغمه برایت میزد

 

هیچ یادت هست ؟

 

آن شبی را که در دیدگانت چه تب آلود چه مست

 

رفت تا عمق دلم را کاوید

 

حالیا رفته ای و باز منم 

 

که به یاد تو و آن عشق عزیز

 

گفته ام باز به آن نقطه به شب

 

رفته ام تا که بجویم دل پر مهرت را

 

رفته ام تا که بجویم نور پر مهر سیه چشمت را

 

ولی افسوس که دیگر حتی

 

سایه ای زان رخ پر مهر توام نیست که من بسپارم به هوایش  

 

دل را ...

 شعراز فریدون مشیری

پ ن:برای کسی که رفت....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

 

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود


از دماغ من سرگشته خیال دهنت

 

به جفای فلک و غصه دوران نرود


در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند 

 

 تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود


هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است 

 

 برود از دل من و از دل من آن نرود


آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

 

که اگر سر برود از دل و از جان نرود


گر رود از پی خوبان دل من معذور است 

 

 درد دارد چه کند کز پی درمان نرود


هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

 

دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود

اینم از حافظ

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر 1390 ساعت 03:10 ب.ظ توسط نظرات |

 

داستان ما همان داستان مجنون عامری است که از لیلی تنها نام او را در اختیار داشت، این بود که نامش را بر خاک نوشته و با همان نام دلخوش و شاد بود.

ما هم از خدا تنها مشتی نام بلدیم و با همان نام‏ها زندگی کرده و سرخوشیم.

نام خدا مثل نام گُل است. وقتی می‏گویی گل، تمام گل‏ها همچون رز، سرخ، نسترن، یاس، نرگس، شب‏بو و... را شامل می‏شود، ولی وقتی می‏گویی نسترن، دیگر شامل یاس نخواهد شد.

نام الله مثل نام گل است؛ همین که می‏گویی الله، یعنی غفّار، ستّار، مؤمن و... ولی هنگامی که می‏گویی ستّار، دیگر معنای مؤمن را نمی‏دهد.

بنابراین بسم‏الله یعنی به نام همان کسی که غفّار و ستّار و کریم مؤمن و سلام و... است.

از این رو می‏توان گفت، واژه‏ی الله تنها واژه‏ای است که به هیچ زبانی نمی‏توان ترجمه کرد، زیرا این واژه اشاره به هزار نام الهی دارد.

رابطه‏ی ما با خدا رابطه‏ی گیلاس با درخت نیست. وقتی گیلاسی از درختی چیده و جدا شود، دیگر قابل بازگشت نیست و درخت هرگز او را نخواهد پذیرفت؛ رابطه‏ی ما با خدا چیزی شبیه یک کف آب با دریاست. شما اگر پیاله‏ای آب از دریا برگیری، حتی اگر این آب آلوده هم شده باشد هرگاه آن را برگردانی، آغوش دریا باز است و آن را می‏پذیرد و هرگز پس نمی‏زند. و اول کاری که دریا با آن می‏کند زدودن تیرگی‏ها و پاک و زلال ساختن آن است.

چون خدا رحمن و رحیم است، یعنی دریا دریا رحمت و احسان و لطف است و اگر ما فقط همین یک وصف را از او می‏فهمیدیم، عاشق یا عاشق‏تر از این می‏شدیم.

" خدایا عاشقم عاشق‏ترم کن"


نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر 1390 ساعت 03:26 ق.ظ توسط نظرات |



"فایده، کلمه ای این همه بی معنی نشده بود که ظهر آن روز شد".


مرد گفت: "پسر رسول! با تو عهد کرده بودم تا فایده دارم بمانم".


پسر رسول نشسته بود کنار تن خونی آخرین نفری که رفته بود میدان و سر و رویش غرق خاک و عرق بود.


مرد گفت: "تنها دو تن از یارانت مانده اند، پایان معلوم شده".


پسر رسول چیزی نگفت.
صدای مرد آهسته تر شد: "در ماندن من سودی نیست آقا! بگذارید بروم".
پسر رسول سر بلند نکرد. فقط گفت:‌ "کاش زودتر رفته بودی".


لحنش ناگهان نگران شد:
"اسبی نمانده از این سپاه عظیم چه طور پیاده می گذری؟"


از همان جا که نشسته بود، کنار تن خونی آخرین یار، دید که مرد سود و زیان، اسبش را پیش تر لابه لای خیمه ها پنهان کرده. دید که مرد سوار شد و دید که دور شد....


.ضحاک ابن قیس مشرقی


نوشته شده در دوشنبه 21 آذر 1390 ساعت 05:50 ق.ظ توسط نظرات |

پرده اول:سر سفره نشسته بود.نامه رسید.در نامه را که باز کرد:بسم الله الرحمن الرحیم...من الغریب الی الحبیب...لقمه از دستش افتاد وبسوی بازار کوفه شتافت...مسلم بن عوسجه را پیدا کرد... مسلم:حبیب چه شده؟...نامه را نشان داد...حسین برایم نوشته غریب شده...راهی شدند سه تایی(باغلامشان)...

پرده دوم:صدای دمام از لشکر دشمن به گوش می رسد...کودکان قافله:عمه در لشکر دشمن چه خبراست؟عمه:چیزی نیست،برای دشمن دارد لشکر کمکی میاید...کودکان:عمه پس چرا برای ما لشکر کمکی نمیاید؟عمه:میاید عمه جان...سه نفر در راهند....!


نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390 ساعت 04:21 ق.ظ توسط نظرات |

در منطقه عملیاتی «والفجر4» پیکر شهیدی را پیدا کردیم که تمام بدنش اسکلت شده بود اما یکی از انگشتانش که در آن انگشتر بود، کاملاً سالم مانده بود، وقتی خاک‌های روى عقیق انگشتر او را پاک کردیم، دیدیم روى آن نوشته شده بود «حسین جانم».


 به گزارش فارس، یکی از اعضای گروه تفحص شهدا روایت کرده است: چند روزى مى‌شد اطراف منطقه کانى‌مانگا در غرب کشور کار مى‌کردیم و مشغول تفحص پیکر شهداى عملیات «والفجر 4» بودیم.

 

اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیکر شهیدى داخل یکى از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود. 

 

خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، بعد از لحظاتی در کمال حیرت دیدیم انگشت وسط دست راست این شهید کاملا سالم مانده است؛ یعنی در حالی که همه بدن او اسکلت شده بود این انگشت سالم و گوشتی مانده بود.

 

کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه بچه‌ها دور پیکر شهید جمع شدند. خاک‌هاى روى عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچه‌ها بلند شد؛ روى عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم».

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر 1390 ساعت 02:22 ق.ظ توسط نظرات |

 

می آید عبور کند . . . نمیتواند...

 

باز برمیگردد و نگاه میکند..

 

تاریخ هنوز روی یک صحنه خیره مانده است. . .

 

هرچه معادلاتش را کنار هم میگذارد جواب مساله را نمیفهمد. . .

 

هنوز ذهن تاریخ را مشغول کرده

 

آبی . . . که  ســــــرد.....

 

از دور به عطش لب های عباس(س) سلام داد

 

و از لابه لای انگشتانش گذشت ...ودر شرمساری فرات گم شد....

 

--------------------------------

 

مردان حرم که...

 

نه..

 

وقتی همه ی تو.........در کنار تو.......به خون غلطیده باشند . .

 

غریبی و بی پناهی حسین (ع) که غوغا کند ....

 

شکم ها که بر رمل های نم خوابانده شود.....

 

العطش کودکان که سینه به سینه کربلا را بسوزاند

 

وقتی هیـــــــــچ کـــــــــس برای لبیک نمانده باشد . .

 

تمام این ها به کنار...

 

سکینه که از تشنگی بی طاقت شود

 

یک عمو که بگوید...

 

علمدار هم که باشد . . . رها میکند....

 

پرچم دار هم که باشد بی طاقت میشود

 

اصلا

 

عباس (ع) هم که باشد...کم کم...طلب اذن میکند . .

 

................

 

تمام مردان که رفته باشند....

 

وقتی تنها محـــــــــــــرم زینب(س)حســـــــیــــن (ع) باشـــد و عــــــباس(ع). . .

 

وقتی که فقط پرچمدار و علمدار از تمام سپاه مانده باشد...

 

وقتی فقط یک عباس(ع) از بنی هاشم مانده باشد....

 

وقتی که فقط یک "عمو" برای بچه ها مانده باشد . . .

 

وقتی فقط همین یک باقیمانده . . . وقتی این تنها "امید"...وقتی علمدار و پرچمدار سپاه . . .طلب اذن کند...

 

حــــــــــســـــــــــیــــن (ع) هم که باشــــد .  . .

 

هزار و هزار و هزار داغ هم که دیده باشد . . .

 

با تمام صبرش...

 

فَبَکی الحُسَین بُکاءً شَدیدا

 

نگاهش با نگاه عباس(ع)یکی میشود:

 

یا أخی أنتَ صاحِبُ لِوایی...یَعولُ جَمعُنا إلی الشِّطاط، عِمارَتُنا تَنبَعُ إلَی الخَراب

 

برادرم......تو ستون خیمه ها ی منی . . . اگر بروی . . . خیمه ها. . .

 

کودک به کودک....زجه به زجه..ناله به ناله . . . میان کلام ابا عبدالله پیچید.....بوی تشنگی. . . نوای العطش . . .هرم بی طاقتی . . .

 

فَطلُب لَهؤلاءِ الأطفال قَلیلاً مِنَ الماء

 

فقط کمی ....آبــــــــــ . . .فقط کمی . .

 

---------------------------------------------------------------

 

نیزه میزد....شمشیر میزد..میتاخت..می افتادند..دانه دانه نه...فوج فوج

 

فرصت نمیداد..هلاک میشدند....دانه دانه نه...گروه گروه

 

میدرید سپاه ظلم را...رشته رشته میکرد کوچه های نبرد را .. . .

 

متلاشی میکرد...حلقه های محاصره را...

 

مگـــــــر کـــــــسی جرات داشتـــــــ رو به روی ماه بنی هاشم نبرد کـــند؟

 

"رو"..به.."رو"..

 

مگر کسی جرات داشت روی ماه را بیند و . . .

 

                                     راهش به شریعه باز شد . . . زانو زد کنار فراتـــ. ...

 

و فرات....عکس  قمر بنی هاشم را . . . به صورت میکشید و میبویید و میبوسید . .

 

دست  گرمش را به زیر خنکای آب برد . . .ترک لبانش میسوخت...زبانش در طلب آب خون میتراوید...

 

نفسش فقط یک قطره آب را نفس نفس میزد...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر 1390 ساعت 05:06 ب.ظ توسط نظرات |

صورت و سیرتت محمد(ص)...


تن پاره پاره ات پیرهن یوسف(ص).........


دستمال خون به چشمانت.....


خـــــنــجـــــــر بر حـــنـــــــــجــــره ات.....


اسماعیل(ع)...


آه


پـــــــیـــــــــــامـــــــــــبـــــــــر کـــــــــــــربــــــلا..


به اندازه ی تمام تاریخ...


حجـتـــــ را بر دشمنانت تمام کردی . ..


----------------------------------------------------------


تمام دشت. . . .بوی تو را میدهد...


بوی تکه تکه های تورا....


ساعتی پیش بود....که خون به خون....به سمت خیمه تاختی . . .


عطش وجودت را به شعله کشیده بود...


خون فرصت لخته شدن پیدا نمیکرد....


لبت کویر شده بود و نور چشمانت به خاموشی میرفت...


کسی هنوز نمیداند حکمت برگشتن تورا . . . .


اما هر چه بود...هنوز خیمه گاه کربلا.....ذره ذره...با نوای لرزان تو میسوزد:


ألـــــعَـــطَـــشُ قَــــد قَــــتَـــلَـــــنـــی


و هنوز ...نم است...جای اشک های حــــســــــین...(ع) .....بر روی خاک های کربلا...


بابا دهانش خشک است علی.....بابا سراپا شعله است علی......بابا عطش دارد علی...


بابا هیچ کجا  حرفی از عطشش نزد....اما ..


تو که گفتی عطش...بابا فقط..به تو گفت...که تشنه است....


خیلی تشنه است...


لب بر لبت نهاد.....لب بر زبانت نهاد.....


و فاطمه زهرا..(س).....همان که فرات...مهریه اش بود......تماشا میکرد...


انگشترش را در دهانت نهاد.........همان انگشتر که...


وَارجَع إلی قِتالِ عَدُوَّک


باز گـــــــــــرد پســـــــــــرم..


ساعتی پیش بود که میتاختی.....میجنگیدی...بنی هاشمی شمشیر میزدی....


و دشمنان.....دانه دانه...هلاک میشدند...


زیر ضربه های شبه پیمبر کربلا....


کمـــــــــــربــــــــنـــــــد عـــلــــی بسته بودی و حنین و بدر و صفــیـــــــن را مجســـم میکردی . .


اما....وای..به وقتی...که فرقت را شکافتند....


آنوقت...


محـــــــــــــرابـــ کوفه مجســــــــم شــد...


خون جلوی چشــــمانـــتـــــ را گـــــرفـــتــــ...


قربانگاه مـــنـــا مجســــم شـــد . . .


و اســـــبـــــــ تورا برد...تا عمق   شمشیر ها.....تا قعر نیزه ها......تا اوج زخم ها......


و بردیدند.....


نه دست...نه پا....نه..


به اندازه ی تفسیر اربــــا اربــــا....


شمشیر زدند.. تمام تورا..


و بریدند.....تمام تورا....


و عرش خدا لزرید....و اشک حسین(ع)  لرزید....و صدای سکینه لرزید....و زانوی زینب لرزید...


و قتی که فریاد زدی:


یا أبَتا،


هذا جَدّی رَسولُ الله قَد سَقانی بِکَأسِهِ الاُوفَی شَربَةً لاعَزمَهُ بَعدَها أبدا


آه...میوه ی دل حسین(ع)


ساعتی پیش بابا نگاهت میکرد و دلتنگی اش برای پیمبر از بین میرفت...


اما حالا.....دارد فریاد میزند....بر بالین تو:


ولـــــــــــــــدی عــــــــــلـــــــی . . .


و حیران است...که چگونه تو را تا خیمه ها برد....


چقدر تکثیر شده ای علی(ع)...چقدر در آینه ی چشمان بابا مکرر شده ای علی (ع)


چـــــــقــــــــدر شـــــــــــهـــــــیــــد شـــــــــــده ای عـلی(ع)


به اندازه ی تمام شهدای کربلا...


حالا


بابا باید عمه را از تکه تکه های تو جدا کند.....


و عبا بیاورد.....


....


اسب ها میتازند....


جوانان بنی هاشــــــــم در راهند. . . .


و تو از دست نبی(ع) آب مینوشی...


کربلا میشنود....که آرام میگویی:سلام بر حسین(ع)



نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1390 ساعت 10:19 ق.ظ توسط نظرات |

حالا باید خودم در ذهنم روضه بخوانم. اما ...

اما نمیتوانم.


من نمیتوانم روضه بخوانم.


من نمیدانم با نام خنجر ،به یاد کدامین سر بریده، تلمیح بسازم.


من نمیدانم با اسم شمشیر، دلم را بیاد کدام زخم اربابم آتش بزنم.


من نمیدانم با آوردن اسم اسب، ذو الجناحی بی سوار را به تصویر بکشم ؟! یا بغضم را برای بدن هایی بشکنم که زیر سم اسبان...


من نمیدانم گهواره یاد آور دل شکسته ی رباب است یا گلوی پاره ی اصغر...


من نمیدانم...نظاره کردن! یاد آور چشمان زینب و قتلگاه است، یا چشمان حسین و خیمه گاه..


من نمیدانم مشک تیر خورده ،عطش را معنا میکند یا نا امیدی و خجلت ابالفضل را..


من نمیدانم چگونه روضه بخوانم.


نمیدانم نام محرم که می آید دلم را از چه سیاه پوش کنم؟از صورت نیلی سه ساله ؟یا از داغ و داغ و داغ و داغ و داغ دیدن های دختر علی(ع)...!گوش پاره را به اشک بنشینم یا انگشت بریده را؟در غم کدام علی زانو بلرزانم؟


به حزن کدام دست قطع شده قد خم کنم؟


به داغ اشک کدام یتیم بسوزم؟


به شکسته شدن کدام حرمت بشکنم؟


به بریده شدن کدام سر ببرم و بی تاب شوم؟


به سوخته شدن کدام بدن مانده زیر آفتاب،خاکستر شوم؟


من نمیتوانم..


من از تمام  محرم دیدن وروضه شنیدن و  لهوف خواندنم یک چیز فهمیدم...هیچ چیز مثل روضه ی امام زمان(عج) دل شیعه را آرام نمیکند...


دلم ناحیه مقدسه میخواهد...


......................................


نوشته شده در شنبه 12 آذر 1390 ساعت 03:28 ب.ظ توسط نظرات |

- فرستادن چهار هزار نفر سپاهی تازه نفس به کربلا.
۲-نامه نگاری مجدّد عبیدالله ­بن ­زیاد به کربلا و تحت فشار قرار دادن عمرسعد برای سخت­ گیری و تنگناسازی در کربلا.
۳-گفت و گوی امام با اصحاب و تصفیه­ ی مجدّد.
در این روز حداقل نیروی دشمن در کربلا به حدود ده هزار تن می ­رسد و موقعیت به تدریج رنگ و بوی جنگ می­ گیرد. احتمالاً نامه­ی عبیدالله روز ششم به کربلا رسید.
عبیدالله در نامه نگاشته بود: باری، میان حسین و یارانش و آب فرات حایل شو(فاصله بینداز)،که حتّی یک قطره ننوشند تا به بیعت امیرالمؤمنین[یزید] و عبیدالله­ بن ­زیاد تن سپارند یا همچون شهید مظلوم تقی نقی عثمان بن عفان[ که در هنگام کشته شدن تشنه بود] کشته شوند(۱۰).
به نظر می رسد این نامه همراه با پنج هزار نفر به فرماندهی عمروبن ­حجّاج دستور داد فرات را در محاصره بگیرند و وی با ۵۰۰ نفر، کمربندی در حاشیه­ ی فرات ایجاد کرد تا هیچ کس از یاران امام نتوانند از آب استفاده کنند(۱).
گزارش ­های مخفیانه از کربلا: برخی از سپاهیان از جمله خولی­ بن­ یزید ­اصجی که با اباعبدالله ­الحسین(ع)، دشمنی و کینه ­ی عمیق داشت، گزارش گفت و گوهای عمرسعد با اباعبدالله(ع) را به کوفه ارسال کرد.
بنا به دعوت اباعبدالله و گاه عمرسعد در فاصله ­ی شب­های چهارم تا ششم مذاکراتی میان اباعبدالله و عمر سعد- بدون حضور حتّی نزدیک­ ترین یاران- و احتمالاً یک بار با حضور فاصله­ دار نزدیکان عمرسعد و تنی چند از خانواده ­ی اباعبدالله، صورت گرفته بود.
خولی­ بن­ یزید در نامه­ ی خود نوشته بود:
« ای امیر! پسر سعد شبانگاه از لشکرگاه خود بیرون می­ رود و همراه با حسین در ساحل فرات، بساط گفت و گو می ­گستراند و این گفت و گوها گاه تا نیمه ­های شب ادامه دارد. او با حسین نرمش و رأفت و سازش دارد.
اگر فرماندهی را به من بسپاری من کار را تمام خواهم کرد و به تنهایی بر این امر توانایم.»
عبیدالله زیاد با دریافت این نامه به عمرسعد نوشت: «ای پسر سعد خبر رسیده است که شب ­ها تا دیرگاه با حسین گفت و گوها داری. همین که نامه­ ام را خواندی حسین را وادار تا بر فرمان من فرودآید. اگر نپذیرفت آب را بر او ببند و میان او و فرات حایل شو که من آب را بر یهود و نصاری حلال کردم و بر حسین و خانواده­اش حرام. حسین و یارانش نباید از آب بنوشند تا همان گونه که بر امیرالمؤمنین عثمان گذشت، تشنه بمیرند.»
عمرسعد با دریافت نامه ­ی عبیدالله حجربن ­حُر(حجّاربن ابجر) را با ۴۰۰۰ سواره بر آبراه غاضریّه گماشت (۲).
شبث بن ربعی نیز با ۱۰۰۰ سوار مأمورحفاظت بخش دیگر غاضریّه شد(۳).

 

نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 12:23 ب.ظ توسط نظرات |

امروز باران میبارد...


دستانم را زیر باران می گیرم و با تمام وجود خنکای آن را حس میکنم.


دو دستم را کنار هم میگذارم تا از باران پر شود...این آب برای رقیه(س)...مشتم را خالی میکنم...


دوباره دستم را زیر باران میگیرم..این برای سکینه(س)..


-این یکی برای قاسم(ع)...


-این یکی برای علی اکبر(ع)...


-این برای مولایم حسین(ع)...


-این برای ابالفضل(ع)...


مشتم را بار دیگر پر میکنم...این برای...


آب را رها میکنم.یک قطره از باران را به سر انگشت میگیرم.این برای علی اصغر(ع) بس بود....


نبــــــــار باراااااان...دیر است برای باریدن..نبــــــار....


.........................................


تورا به آسمان نشان داد....


او می بارید..اما آسمان نه..


راستی چه شد که صدای گریه ی بی رمقت ناگهان خاموش شد؟


چه لاله ای شدی به دست پدر..سرخ سرخ....


 آسمان بر تو نبارید، اماپدر، آسمان را با خون گلویت آبیاری کرد...


نازدانه ی رباب...خاموش شده ای؟لبخند میزنی؟


اگر مادرت دلتنگ صدایت شود چه؟اگر دلتنگ معصومیت چشمانت شود چه؟


اگر تشنه ی شیرینی شش ماهه اش شود چه؟


لبخند میزنی؟


اگر سراغ سپیدی گلویت را گرفت...اگر خواست که انگشتش را میان دستت بفشاری..


اگر خواست که فقط یک بار دیگر گریه کنی تا در آغوشش آرام بگیری چه...؟


لبخند میزنی؟


چشم میبندی غنچه ی حسین(ع)؟!...ببند ..بخواب ..آرام بخواب...


به دور از عطش کربلا..به دور از سه شعبه ی حرمله...به دوراز سراب دیدن های رباب


به دور از خیمه خیمه گشتن های عمه


به دوراز اضطرار بابا


...آسوده بخواب...


تو که لای لای رقیه آشنای گوشت بود..چقدر این بار بدون تکان گهواره..خوابت عمیق است!


نگفتی پدر که گرمای خونت را بر... دستش... حس کند...دلش...


نگفتی مادر که سراغت را از بابا بگیرد.. بابا دلش...


هنوز هم میخواهی لبخند بزنی؟


نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 02:39 ق.ظ توسط نظرات |

الذین اذا ذُکر الله وجلت قلوبهم

صدای قرآن برادر که می آمد

یک گوشه ی دلش پر می کشید

یک گوشه ی دلش فرو می ریخت

از ترس سنگ ها

از ترس خیزران...

و الصابرین علی ما أصابهم

کاروان داشت راهی اسارت می شد

خودش را به گودال رساند

دست برد زیر آن بدن غرق در خون

رو به آسمان کرد:

خدایا می شود این قربانی را از ما قبول کنی؟

و المقیمی الصلوة

و ممّا رزقناهم ینفقون

حج/33 و 34

امام سجاد علیه السلام می گوید:

دیدم عمه ام نماز شبش را نشسته می خواند

آخر سهم غذای خودش را به بچه ها داده بود

 

موقع خداحافظی

برادر نگاهی به چهره ی خواهرش انداخته بود

دیده بود چقدر خواهرش نورانی شده

گفته بود خواهر! یک وقت توی نماز شبت حسین را فراموش نکنی

 


نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر 1390 ساعت 02:42 ق.ظ توسط نظرات |

کسیـ کهـ پیرهنشـ عطر یاسمنـ دارد

نــهـ سر بهـ پیکر دارد نهـ پیرهنـ دارد


*نه سر به پیکردارد/نه سر به پیکر دارد/نه سر به پیکر دارد/نه....


نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر 1390 ساعت 05:35 ق.ظ توسط نظرات |

و دلم غرق به ماتم..


که امشب برسد از دل ویرانه نوایی..پدر جان تو کجایی؟


بیانداز نگاهی ..به نیلوفری روی کبودم...به آتش که زده شعله زاعماق وجودم..به این قد خمودم..


پدر جان..نگاهی..مرا که میشناسی؟همانم که زمانی جگر پاره ی خندان تو بودم..


و پرورده ی دامان تو بودم..



که من جان تو بودم..


پدر جان چه شده دست نوازشگر و گرمت؟چرا دست نداری؟


چه گردی..چه غباری..


چرا خون به لبان تو نشسته ؟چرا جای سجود تو شکسته؟


چرا نرگس چشمان تو پژمرد؟چه کس نای نفس های تورا برد؟


چرا بر تن رخساره ات  آلاله تپیده ؟چرا بر خم پیشانی تو لاله خزیده...که  رگ ها تو بریده؟


پدر من زلبان تو دگر بوسه نخواهم ..مبادا که لبان پدرم درد بگیرد...پدرجان..دعا کن که رقیه ات بمیرد.که شاید بتواند ..دمی در بر و آغوش تو آرام بگیرد..


زمین سرد..زمان تلخ..دلم تنگ ...یک آیینه و یک طایفه سنگ..


و اشکم به روی گونه روانه...پدر خسته ام از حال زمانه


بگذار... که یکبار..به روی سر تو سر بگذارم..تا جان بسپارم..تا..جان..بسپـ...


نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390 ساعت 04:09 ق.ظ توسط نظرات |

همه چیز از کوفه شروع شد ... نامه ی دعوت که به خط کوفی  نوشته شد ، دست تقدیر نیز پای آن را امضا کرد...و اینک کوفه است که حسین علی علیه   السلام را می خواند ...حسین بن علی علیه السلام جواب نامه کوفیان را که داد ، در حرم امن الهی نمازی دو رکعتی خواند و ذکر استخیربالله گرفت ... 

پسر عمو را صدا زد و در گوشش زمزمه کرد دعوت اهالی کوفه را ... لبیک گفت فرموده امامش را بی درنگ ... در کوفه از هجده هزار نفری که دست بیعت دادند یک نفر هم پای حرفش نماند تا بی وفائی بشود جزء لاینفک شناسنامه کوفیان تمام اعصار ... تشنه بود که سرش را بریدند و بر دارالاماره آویختند و این یعنی عاشورایی در راه است ...


نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 03:04 ب.ظ توسط نظرات |

 "آقا تو را به جدت،

                              برگرد از مسیرت   

                                                         در كوچه های كوفه ، یك یار هم نداری..."

  کاش امسال یکی  بیاد  بخوونه برامون...

               ...

                 قافله برگشت

                               با قافله سالار

                                                   با علمدار

                                                                  با ....

                                                                                 با....

  ....

                 ...


نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 05:06 ق.ظ توسط نظرات |

بعد از غدیـــر

نوبت پسر  ِ علی است که راهی کربــــلاست

لبـــاس ِ مشکی َت را بپـــوش

شـــال عزایــَ ت را بینـــداز

اصلا ً تا خود عاشــورا

به یــاد ِ لــب ِ تشنه یِ پسر ِ فــاطمه

لب به آب نـــزن

نذر کن نماز ِ باران ببــــارد برای ِ علی ِ اصغر

به یاد ِ مصیبت ِ بی بی زینب

شب را تا به سحـــر مــجیــر بـــخوان

که شاید بـــلا این دفعه از سر ِ حــ ســ یــ نــ ش بگذرد

خیمه ای آتش نگیرد

صورتی نیلی نشود

گوشواره ای کشیده نشود

اما یادت نرود

کوفیان همه دل هاشان با حـ سـ یـ ن بود

و شمشیــــرهاشان علیه ش

پس ببین داری پسر ِ علی را مشایعت میکنی تا کربلا

یا فقط نظاره گری ؟!...


نوشته شده در شنبه 5 آذر 1390 ساعت 04:17 ق.ظ توسط نظرات |

 

.. در قبایل عرب همواره جنگ بود، اما مكه «زمین حرام» بود و چهار ماه رجب، ذی‌القعده، ذی‌الحجه و محرم، «زمان حرام»، یعنی كه در آن جنگ حرام است. دو قبیله كه با هم می‌جنگیدند، تا وارد ماه حرام می‌شدند، جنگ را موقتاً تعطیل می‌كردند، اما برای آنكه اعلام كنند كه «در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت»، سنت بود كه بر قبه‌ی خیمه‌ی فرمانده قبیله، پرچم سرخی بر می‌افراشتند تا دوستان، دشمنان، و مردم، همه بدانند كه «جنگ پایان نیافته است»آنها كه به كربلا می‌روند، می‌بینند كه جنگ با پیروزی

یزید پایان گرفته و بر صحنه‌ی جنگ، آرامش مرگ سایه افكنده است.

اما می‌بینند كه بر قبه‌ی آرامگاه حسین، پرچم

سرخی در اهتزاز است

بگذار این سال‌های حرام بگذرد...

 دکتر شریعتی




عاشقی که هوش و حواس نمی گذارد....دست هایش را کنار علقمه جا گذاشت.....



نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر 1390 ساعت 03:21 ق.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت