تبلیغات
پروژه بیداری - مطالب تیر 1391
پروژه بیداری

اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک


گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم.
اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.
آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.
اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.
آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد.
او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.
آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.
بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

نوشته شده در جمعه 30 تیر 1391 ساعت 03:18 ق.ظ توسط نظرات |

برای کربلا یک مرز بیشتر نیست ، از خود که گذشتی ، به کربلا رسیده ای...

آن روز که از خود گذشتی ، مسافر کربلایی...و آن روز که به خود رسیدی زائر کربلا...

 

هر که از خود گریخت ، به کربلا رسید ؛ و هر که از کربلا گریخت ، به خود نرسید...

 

ما به کربلا رسیدیم ...ولی ما را هنوز تا کربلا فاصله بسیار است...

 

اشتباهی در کار نیست ، قرار بود ما را به بهشت ببرند ، کربلا بردند...

 

فراق پایان گرفت و ما به بهشت بازگشتیم ، ولی نه آن بهشت که آدم از آن رانده شد ، بهشتی که آدم از آن زاده شد...

 

ما را کربلا بردند ، یعنی هنوز به ما امیدی هست...

 

بی خود اگر شدی ؛ کربلا را در خود خواهی یافت...

 

فقط ح س ی ن(ع) را ببین ! حتی برای دیدن یزید...

 

کربلا که رفتی خواهی دید ، آزمون نه چندان سهل است که می پنداشتی...

 

شکر کربلا بودن ، کربلا ماندن است، وشکر کربلا ماندن کربلا شدن ...

 

فرمود: هر که مقروض است، برود؛ اگر دل در گرو داری ، کربلا نمان...

 

در کربلا ساکت نمیشوی ، خاموش می شوی، اگرچه سوزان تر از همیشه...

 

اگر عبد نباشی، بهت کربلا دودمانت را به باد خواهد داد، کوفیان اگرچه نمیخواستند،ولی ح س ی ن را کشتند...

 

به کربلا که وارد شدی ، از خود بیرون آی! و همیشه در کربلا بمان!

 

در کربلا ماندن ،جز با رفتن میسر نیست...

 

کربلا نمان، کربلایی بمان...

 

هر آنچه دادند ، همان جا خرج کن! کربلا، بعد ندارد...

 

از آسمان اگر یادگاری خواستی ، خاک کربلا را فراموش نکن...

 

نگران رفتن نباش ! رفتنی در کار نیست؛ کربلا را برای بازگشت آفریده اند...

 

آنانکه زندگی را ز گهواره تا گور میدانند ، کربلائی نمیشوند...

 

کربلائی باش! از آنانکه هم ترس را میکشند ، هم مرگ را...

 

کربلائی باش! حتی اگر ساکن شامی!

 

کربلائی باش! از آنانکه با مرگ زنده میشوند!

 

کربلائی باش! چنان تشنه ، که دنیا را جز دور نبینی!

 

کربلائی باش! از آنانکه پایان را آغاز میدانند!

 

غایت کربلائی شدن ، کربلا شدن...

 

تا کربلا نشده ای ، به کربلا نشده ای...

 

به کربلا که رسیدیم ، دیدیم، بیش از ما ، کربلا در انتظار بود...

 

رازی هست در اینکه هیچ کس در کربلا نمیداند ، کجاست...با کیست...و چه باید کرد...؟

 

تا از شر شیطان و نفس امان بمانیم؛ ما را از زیر قرآن عبور دادند ، یعنی از زیر سایه ح س ی ن...

 

حال دانستی چرا کوفیان چنان کردند؟! کربلا ، شهر بهت است...

 

مرا با تمام آنانکه کربلا رفته اند سوالی هست، کربلا را دیدید؟

 

هر که مدعی است خدا را دیده است، سری به کربلا بزند...

 

کربلا آخر خط  است ؛ پیاده نشوی ، برمی گردی...

 

کل ارض کربلا؛ از هر کربلائی که برون شدی، به کربلائی دیگر قدم خواهی نهاد...

 

که میداند؛ تا خدا از چند کربلا باید گذشت؟

 

از کربلا که رفتی ، کربلا رفتنت آغاز میشود...

 

از کربلا که آمدی ، خواهی دانست فراق بهشت با آدم چه کرد؟

 

شاید سفر پایان پذیرفته باشد!

                       ولی سیر پایان پذیر نیست...

 

حتی برای ما که رسم میهمان نوازی نمیدانیم ، میهمانی تو چقدر شیرین بود...

 

کل ارض کربلا، میهمانی و میهمان نوازی حسین(ع) را پایانی نیست...

 

از کربلا اگر سوال کنی ؛ خواهت گفت: نتوان گفت...

 

نشانی اگر از تو خواستند ، بگو ، از طایفه کربلائیان ام و نامم کربلاست...

 

شنیدم امام تنها بود، کربلا رفتم ، دیدم تنها تر است...

 

کربلا را نه میتوان به یاد آورد ، نه میتوان از یاد برد...

 

کربلا خود ، یاد است...

 

کربلا تمام نشد، ما تمام شدیم...

×××××××××××××


اثری از اکبر بقایی


نوشته شده در سه شنبه 27 تیر 1391 ساعت 01:47 ق.ظ توسط نظرات |

هیاهوی افکارم در کفش های خواب نمک می ریزند...
و آرامش قهر کنان پشت کوه های بلند پنهان می شود..
چشم هایم را که می بندم ،
در نگاهم جاده ای ست به درازای فاصله ی آدم ها ...
 
ناهموار چون زندگی...
و همسفر من تنها کفش هاییست که امتحان معرفت پس داده اند

...


خاطرات طغیان می کنند از ذهن آشفته ام ..
هر یک از آن ها تقدیم به جاده می شود با گام هایم...
ردی از خاطرات در جاده جاریست...
با این همه نشانه که بر جای می گذارم،
باز هم کسی پیدایم نمی کند...
شیرینی ته ِ راه ،جبران خستگی جاده هست...!؟

...
فنجان چای سردشده در دستانم،
زنگ هشداریست برای من که دوباره در دریای افکارم، غـــــــرق شده ام...

 

 ***
در قدیم مردم بر این عقیده بودند که اگر در کفش مهمانی نمکـ بریزنـد،او از خانه  میزبان دور میـــشود...

 

تو کــه هیـــچ وقتــ از دنیایِ من پــاک نمی شوی...

 

            فقـط گاهی رنگ می بـــازی...

 

            خودم... با همـــان بغض ِ همیشگی... 

 

             مداد رنگی های کودکی هایم رامی آورم و دوباره رنگــت می کنم...

 

       رنگ و رو که پیدا کـــردی،دوبـــاره می روی و بــاز هم،

 

            مــن می مــانم و

 

         حسرتِ کوچکــ شدنِ مداد رنگی هایم.... 

 


نوشته شده در شنبه 24 تیر 1391 ساعت 06:29 ق.ظ توسط نظرات |

می گذارند و می گذرند . . .

 

نمی دانم

 

قــ یــ مــ تِ د ل

 

این چنین پاییــــن است،

 

یـــا او

 

زیـــادی خودش را

 

دســ تِ بـــ ا لـ ا

 

گرفته

...

کـــاش

 

کــــ مــــ ـی

 

با مـــ.ن

 

حـــــ ر ا ج

 

حســاب میکرد! ...

 

 

 

پ.ن: پست، کـاملا بی مخاطب!

 


نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر 1391 ساعت 05:14 ق.ظ توسط نظرات |

باران


ساعت هاست که می بارد


بی وقفه


پر تلاطم


نمی دانم تابستان که می شود


آسمان دلتنگ چه می شود؟


دلتنگ برف؟


دلتنگ سرما؟


میدانم...


آسمان


قطره هایش را می بارد


تا بوسه باران کنند آدمیان را


افسوس که تن سرد چترها


هلاک می کند اشک های بهار را...


نوشته شده در یکشنبه 18 تیر 1391 ساعت 05:23 ق.ظ توسط نظرات |

صدای گام هایت را از انتهای تاریک بیداد می شنوم...

 

و اینک تو ،از بتن برهنه توحش...

 

فریــــــــاد گرمت را

 

در امتداد دردناک لحظه ها

 

چون خوشه های از نور رها می کنی...

 

حضورت را در محراب شکسته دلــــــــم

 

و تصویرت را در قاب خاطرات دردناکم

 

  احساس می کنم...

 

تو می آیی...

 

و خورشید باورم در قدوم مبارکت طلوع می کند...

وقتی قلبم تپید، تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی... 

 

من...

 

با عزیزترین سوگندها به نامت طهارت می کنم

 

و در ابتدای آوازت به نماز می ایستم...

 

ای قامت زخمی آرزوهای من...

 

ای سید وای مولای من...

جانم به فدات

آقا بیا

آقابیا

آقابیا

.

.

.

.



نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر 1391 ساعت 05:33 ق.ظ توسط نظرات |

گاهی  یک عکس

 

دلت را

 

چنان به آن سوی آسمـ ـان ها

 

پـ ـرواز می دهد،

 

که پـرنـ ـدگـان

 

به حـالـت

 

غبـطه می خورد

. . .


ای شلمچه

 

نمیدانم چرا این روزها،

 

بی هوا

 

دلــم

 

هوایت را میکند. . .

 


نوشته شده در دوشنبه 12 تیر 1391 ساعت 05:07 ق.ظ توسط نظرات |

آسمان دیده ای  تابستان ببارد؟

آری می بارد!

علت این همه بی منطقی دلتنگی است!

دلش تنگ می شود وقتی خورشید پوست لطیف آب را می سوزاند که ماه را جیوه شود شب های طولانی!

نه آیینه ام...

نه لطیف...

نه آب...

نه آسمانم...

فقط سوخته ام!

از آسمان فقط دلتنگی اش را می مانم!

وبی منطق "نیز هم"...

تو آسمانی...نه آن، آسمان...

کمی که نه،بسیار دلتنگم!

دلتنگ بی کران وفایت آسمانم!

آسمانی و نزارع خورشید و ستاره و ماه  و کمی پایین تر مظلومیت آب را به نظاره نشسته ای!

آسمان بی نیاز از خورشیدم....

سوخته ام...

داغ دارم..."داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود"...

دلم تنگ است و همچون آسمان که نه!تکه ابری کز کرده در سیاه چاله  های فضا جایی دور از تو ، راه طولانی را می گریم!

به یادم باش...

صمیمانه تر از این پیمان تکه پاره چیزی نمی یابم...

پس سوگند به آن عهدی که این همه وصله اش زده ام...

"گرم یادآوری یا نه من از یادت نمی کاهم...ترا چشم در راهم"

دل نوشت:

کاش گاهی خدا از پشت ابرها میآمد، گوشم رو محکم میگرفت و داد میزد:
آهـــــــــــــــــــای بــگــــــیـــــــــر بشـــــــــــیــــــن! اینقدرغر نزن...

 همین که هست...

 بعد یه چشمک میزد و آروم تو گوشم میگفت:همه چی درست میشه!


نوشته شده در جمعه 9 تیر 1391 ساعت 02:06 ق.ظ توسط نظرات |

یک:
وقت‌هایی که دستم به چاقو نمی‌رسید با مداد سیاه مدرسه‌ام می‌افتادم به جان ‌‌انار. به جان سرش که پر است از پرهای نازک و ریز. مثل گندم‌زار. اسمش را گذاشته بودم گندم‌زار. راه که باز می‌شد من بودم و اناری که زیر فشار دست‌هام له می‌شد. که جان سرخش مثل خون روان می‌شد.

بزرگ‌تر که شدم شنیدم توی هر انار یک دانه‌‌ از بهشت نشسته. دیگر دلم نیامد هیچ اناری را با دست‌هام له کنم. انگار شیطان نشسته باشد توی گندم‌زار ممنوعه و دعوتم کرده‌باشد به له کردن بهشت و من بخواهم آدم نباشم و هبوط نکنم. از آن‌وقت که فهمیدم قصه‌ی دانه‌ی بهشتی توی انار را، دیگر دستم به خون هیچ اناری سرخ نشد.

از آن‌وقت به بعد اما، هر اناری را که شکافتم دانه‌هایش سفید بود. یا سیاه بود. یا شیرین نبود. یا بی‌رنگ بود. انگار دیر شده بود برای توبه‌کردن. و شده‌بودم مخلوقی که از بهشت رانده شده.

نمی‌دانم تاوان ندانم‌کاری بچه‌گی‌هایم بوده یا آدم‌نبودن بزرگی‌هایم.

همین‌وقت‌هاست که دلم خواست حوایی کسی، که رانده‌ نشده هنوز از بهشت، بیاید کاسه‌ی گلی آبی‌ام را پر کند از دانه‌های سرخ چهار انار به نیت بهشتی‌شدن دوباره‌ی خانواده‌‌ی چهارنفره‌‌مان. من و هابیل‌وقابیل و مثلاً مادرشان. و بعد برایم روی در یخچال درب‌وداغانم کاغذی بچسباند که:

« هر شب نگا‌ه‌شان کن. بخاطر چهارتا بهشت توی کاسه و خدایی که نشسته توی ظرف»

و من آن‌قدر نگاه کنم به دانه‌های سرخ که چشم‌هام قرمز شود. که شاید کمی بعدتر جان چشم‌‌های سرخم مثل خون روان شود روی صورتم. بی‌آنکه لازم باشد هیچ بهشتی را با دست‌هام له کنم

.

بر گرفته از  وبلاگ تنها

دل نوشت:

گاهی دلم میخواهد, وقتی بغض میکنم,

خدا از آسمان به زمین بیاد, اشک هام و پاک کنه, دستم و بگیره و
بگه: اینجا آدما اذیتت میکنن؟!!!
بــیـــا بــــــریــــــــم...


نوشته شده در سه شنبه 6 تیر 1391 ساعت 02:15 ق.ظ توسط نظرات |

عمر من رهگذر مهتاب است...

که صدایش بغض آب است...

نفسش گریه مهتاب که یک باره فرو می ریزد با اشک

تازه چند روزی است صدای گمشده ام پیدا شده است

که شب ها می نوازید نت های وجودم را

و می گفت:منم رهگذر مهتابت

که عمرم فارغ از درد جهان است....

به چشم می بینم صبحدم از چشم یتیمی که

گرفت شعله آتش را بغل

می چکید اشک،از دو چشمان ترش...

گاه این سوء ، گاه آن سوء می دوید

دنبال شکار لحظه هایش

که فروشد جعبه درد هایش را....

باز گفتم من که عمرم فارغ از درد جهان است...

دیدم آن گربه وحشی ...مضطرب،

برق نگاهش گرفت..

پیشانی پرپر یا کریمی را

که گذرش از پس معرکه...

گرگ راه خود بشکست دیدوانش را...

بار سوم بود که می گفتم:من که عمرم فارغ از درد جهان است

مادری دیدم خمیده..گرفته است ،دست های پسر قامت بلندش را..

که نیفتد به زمین فرزند عیارش...

قاضی عدل جهانش

همه را خفت ز چشمان بِسانش

از بَدِ حادثه دیدم گرفتاری مرغ نیمه شب را

که دارد وزنه در یک دست و آن دستش پریشانی و بغض کودکانه...

آب هم می نالید از برایش...

که خریدار نبودند مردمان مرفحین بی درد

غم هایش را!!

بار چهارم بود...من که عمرم فارغ از درد جهان است....

با چشم ترم دیدم...مادرم را که گذر می کرد از کنار کوچه مهتاب

ز بهر نانی که بستاند برای بچه هایش...

غم دنیا دیده اش را بسته بود..

من دیدم!!با چـــــشم ترم دیدم...گرگ وحشی غنیمت هم نکرد و مادر شیر زنم را

در پس کوچه خموش؛ کنج دیوار حصار بست..

و فکند او را از غم دنیا و محفل سردش...

مـــادرم پرواز کرد...

بار پنجم گفتم...هر چقدر هم باشد...من که عمرم فارغ از درد جهان  است...

پس از این جمله ...دگر فرصت نکردم که بگویم الله اکبر...

و تمام کردم ...و جای گذاشتم قلب بیچاره پر  دردم را...

که غنیمت نشمرد ...رهـــگذر مهتـــــــاب را...

پ ن:

من که قلبم فارغ از درد جهان است
من که در کوچه و پس کوچه ی شهر
هر سحر در پی یک نام و نگاهی گشتم
من که هر جمعه غروب
فارغ از هز چه که در دنیا بود
تا نهانخانه دل
تا سراپرده چشمان گل نیلوفر
تا شکوه نم یک قطره ی اشک
با کمی عجز و سکوت
در پی لحظه ای از صحبت چشمان حبیب
منتظر باز نشستم
اما . . . !
آنچنان جمعه گذشت که سحر تا به شبش
قدر یک عمر برایم طی شد
و نیامد یارم . . . !

و نیامد یارم . . . !
و نیامد یارم . . . !
و نیامد یارم . . . !
و نیامد یارم . . . !
...


                                                                                                                                 


نوشته شده در شنبه 3 تیر 1391 ساعت 02:01 ق.ظ توسط نظرات |

فردا راهی می شوم اقا..
می خواستم بگویم: ما فانوس نداریم. خب؟
این جا هم تاریک است. خب؟
وضع گریه داری داریم اقا..
همینطور دستمان روی تن تاریکی است, داریم می چرخیم. یک پای ما توی هوا است..
اشک هایمان می ریزند وسط دایره ای که دورش می چرخیم..
اقا فانوس را بگیرید بالاتر! همین اقا!
اصلا من فردا می ایم که همین را بگویم: فانوس را بگیرید بالاتر!



مثل نور خداوند همانند فانوسی است که در ان چراغی پر فروغ باشد. (سوره نور/ ایه ۳۵)

پ ن:
خلق الله, ناخن نزنید حال و احوالم را...
این روزها فقط بالشتم می داند كه چگونه می گذرد!



نوشته شده در جمعه 2 تیر 1391 ساعت 03:26 ق.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت