تبلیغات
پروژه بیداری - مطالب مرداد 1391
پروژه بیداری

اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک

خیالم  خیس  شده .

سینه ام کویر .

پاهایم بید.

و سکوت شب دستی گره شده بر گردنم.

تصویر زنی که در خانه های مردم کلفتی میکند نقش فرش خانه ام.

دلم می خواهد قلیان بکشم .

آتش دلم و دود سر مهیا است.....

دیشب کودکی در دفتر انشاء خود نوشت علم بهتر است یا ثروت ؟

سپیده دم فرشته ای  بلورین   با  بغض نوشت ثروت !!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد 1391 ساعت 03:24 ق.ظ توسط نظرات |

گفتم : خیلی چنگ میزند بر دیوار . . .

گفت : نمی شود که . . . ناخن هایش از بین می رود . . .
گفتم : فقط این کار آرام اش می کند . . .
گفت : نه امکان نداره . . .باید ببینم تا باور کنم . . .
گفتم : تو هنوز باورشان نکرده ای . . . به خودت زحمت دیدن اش را هم نده . . .
گفت : . . .
به یاد تمام جانبازان اعصاب و روان



نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد 1391 ساعت 04:58 ق.ظ توسط نظرات |

 میگه : " یا من یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه ... "

ای خدایی که طرف رو " آدم " حساب می کنی ؛ در حالی که نه ازت چیزی می خواد و بدتر از اون ! اصلا تو رو هم نمی شناسه ...

" تحنناً منه و رحمه " ... تازه وقتی هم یه چیزی بهش می دی با مهربونی تمام ؛ با رحمت و منت کشیدن و عاشقتم و دوستت دارم و به ما سری بزن و ... ! الله اکبر

خدا ! ما کم اوردیم ؛ انقدر ما رو شرمنده نکن ...


نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 04:18 ق.ظ توسط نظرات |

وقت پرواز آسمان شده بود

گوئیا آخر جهان شده بود

کعبه می رفت در دل محراب

لحظه ی گریه ی اذان شده بود

کوفه لبریز از مصیبت بود

 باد در کوچه نوحه خوان شده بود

شور افتاد در دل زینب (س)

پی بابا دلش روان شده بود

در و دیوار التماسش کرد

در و دیوار مهربان شده بود

شوق دیدار حضرت زهرا

در نگاه علی عیان شده بود

خار در چشم و تیغ بین گلو

زخم ،مهمان استخوان شده بود

سایه ای شوم پشت هر دیوار

در کمین علی نهان شده بود

ناگهان آسمان ترک برداشت

فرق خورشید خون فشان شده بود

 

در نجف سینه بیقرار از عشق

گفت "لا یمکن الفرار" از عشق

آه :

بابا اتاق پر شده از بوی ِمادرم

وقتش رسیده پر بکشی سویِ مادرم

...


نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391 ساعت 06:53 ق.ظ توسط نظرات |

در قلبمان برای شما جا نداشتیم

اصلا هوای فاصله ها را نداشتیم

در عرصه ی گناه جسورانه تاختیم

شرم از نگاه حضرت زهرا نداشتیم

از بس صدا زدیم شب و روز.این وآن

وقت ادای لفظ (خدایا) نداشتیم

معلوم نیست گریه ی ما چند می خرند

حالا قطره آمد و دریا نداشتیم

گر روی تو ز چشم تر ما نهان نبود

قطعا که این همه اگر.اما نداشتیم

با این همه سیاهی و با این همه گناه

بیچاره می شدیم.شما را نداشتیم

ما گفته ایم.پیرو راه شهادتیم

پیرو که هیچ.حرمت خون را نداشتیم...

 

اللهم عجل لولیک الفرج


نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت 03:18 ق.ظ توسط نظرات |

باران میبارد ....از آسمان نگاهم ....بو بکش ...خانه عطر یاس میدهد....


مادر ...مادر جانم ...پسرانت را فرستاده ای به میهمانی خانه ی ما ...تو خودت صاحب خانه ای....

 

یه روز کسی بهم گفت وقتی میری زیارت قبور شهدای گمنام  با کفش نرو کنار مزار با احترام و خشوع قدم بردار با....دویدم تو حرفش گفتم میدونم حواسم هست احترام بزارم...گفت نه !نمیدونی...زیارتگاه شهدای گمنام قدمگاه مادرمان زهرا(سلام الله علیها)ست.....

بو کن...میشنوی .....عطر یاس گرفته همه جا....

 


نوشته شده در شنبه 14 مرداد 1391 ساعت 02:05 ق.ظ توسط نظرات |

دوقلو بودند. تا آخر جنگ کلی جبهه بودند و زخمی شدند. اگر امروز بودند، حتما سردار نمی شدند؛ چون ستاره هاشون توی آسمون بود نه روی شونه هاشون!
روی سنگ سیاه قبرشون نوشته:
ثاقب – ثابت شهابی نشاط
شهادت: بعد از جنگ، بر اثر گازهای شیمیایی

اصلا زائر ندارند.
آخه پرورشگاهی بودند!

اگر گذرتان به بهشت زهرا (س) افتاد، اگر حال داشتید، سری هم به قطعه 50 ردیف 67 شماره 19 و ردیف 65 شماره 19 بزنید.
شاید که خودمان را پیدا کردیم!

نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد 1391 ساعت 03:02 ق.ظ توسط نظرات |

الهــــی!
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی.
کس بغیر از تو نخواهم .چه بخواهی چه نخواهی .
باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی

خـــداوندا!

وسوسه های نفس نگذاشت جانم در نهـــر رجــب تطهیر شود

از درآویختگان درخت طوبای شعبـــان هم نبودم

ترحم فـــرما و در دریای رحمت رمضـــانت  زلالــــم نمــــا

 


نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 04:13 ق.ظ توسط نظرات |

دوست دارم اگر درخت باشم

درخت سیب باشم و میوه ام سیب سرخ ...

نه به خاطر افتادن بر سر غافلی که فکر می کرد به جای تو ، زمین جاذبه دارد ...

به خاطر آنکه حرف آخر علمدارت ، ابتدای سیب و ابتدای سرخی اوست و ...

و اینکه سیب از تو اعتبار دارد ... سیب سرخ و ...

و اینکه دایره ی " ح " به "سین " ختم می شود ؛ همان دایره ای که عشاقت در آن سرگردانند و ...

عشق داند که در این دایره " سر " گردانند ...


برگرفته ازوبلاگ سربند


نوشته شده در پنجشنبه 5 مرداد 1391 ساعت 03:02 ق.ظ توسط نظرات |


صدای نفس نفس زدن عالم را می شنوی ؟
بالای ابرها که هستی انگار کن که ابر چشمانت راحت تر می بارد ...
و پایین ابرها
روی زمین هم ... که خودش آسمانی است
آسمان دوازدهم ...
آهای ...
آرام نباش ... هروله کن و ذکر عشق را ورد زبانت گردان...آهای سر...گردان
" من فوق الارض و من تحت الثری "
ای حضرت عشق ... رها شو
رها شو و ببار تا دوباره زمین جذاب شود ... پر از جاذبه ی آمدنت
آی عشق ... ادرکنی

نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد 1391 ساعت 03:46 ق.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت