تبلیغات
پروژه بیداری - مطالب شهریور 1391
پروژه بیداری

اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک


خـُــرّم آن روز کـزیـن مـنـــــزل ویـران بـروم

راحـت جـان طـلـبــم و ز پـی جـانـان بـروم

گـر چه دانـم که به جایی نـبـرد راه غـریـب

مـن بـه بـوی سـر آن زلـف پـریـشـان بـروم

دلـم از وحـشـت زنـدان سـکـنــدر بـگـرفـت

رخـت بـر بـنـدم تـا مـُلـک سـُلـَیـْمـان بـروم

چون صـبـا بـا تـن بـیـمـار و دل بـی طـاقـت

بـه هــواداری آن ســـــــرو خـرامــان بــروم

در ره او چـو قـلـم گـر بـه سـرم بـایـد رفـت

بـا دل زخـم کـش و دیـــده‌ی گـریـان بـروم

نـذر کـردم گـر ازیـن غـــم بـه در آیـم روزی

تـا در مـیـکـــده شـادان و غـزلـخـوان بـروم

بـه هــــواداری او ذرّه صـفـت رقـص کـنــان

تـا لـب چشمه‌ی خورشید درخشان بـروم

تـازیـان را غـم احـوال گـران‌بـاران نـیـسـت

پـارسایان مـددی! تا خوش و خندان بـروم

ور چو حـافــظ ز بـیـابـان نـبـرم ره بـیـرون

هـمــــره کـوکـبــــه‌ی آصــف دوران بــروم



نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور 1391 ساعت 03:21 ق.ظ توسط نظرات |

امروز این دلــِ  دور از صاحب منــِ بنده، فرمان داد که انشاء بنویسم

موضوعش را پرسیدم!

گفت: فراق!

دفتر دلم را بر روی سکوت چند وقته پهن کردم و نوشتم

آقا سلام !

بخدا

دلم برای شما

تنگ است ...

همین!


نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور 1391 ساعت 01:41 ق.ظ توسط نظرات |

 

پرام از تاریکی .درمیانه ی هجوم شیاطین بر ملکوت  خط خطی خواب هایم ،این نام توست که گاهی روی انگشتری می بینم خم میشوم از روی خاک بر می دارمش تا نگاهم دارد از گناه و روضه ی توست که گاهی در میان جمعیت می شنوم وبه سمت خود میخاندم .دیدن زینب توست که دلم را نم نمک نرم می کند که شاید هنوز مرا یادت هست.هنوز مرا یادت هست ؟جامانده ی نامسلمان ناتوان نانجیب؟بی دل  بی جان  بی نوا ؟ این "نا" همه چیز "بی" همه کس اینجا دوباره نشسته است تنها.دوباره نشسته ام  تنها.در انتظار سواری و دستی و علمی و پیکی و اشارتی. تورا اگر بخواهیم دست بر دامان عباس ایم.یعنی  توهم  اگر کسی را بخواهی پیک عباسی میفرستی برایش؟نظر بر قد و قامت عباس را نمیتوانـــ تاب اورد.پیک عباسی ام برسان ح س ی ن.پیک عباسی ام برسان...

 ای جاری لحظات بی دردی.ای حاضر حالات بی تویی. همیشه  امیر دل خاکی. والی ابدی روح زخمی.مرا وابست خودت کن تا با خودت تو را پیدا کنم.و نه حتی با دل بی قرار سینه زن های گریه کن لطمه زن پیراهن مشکی محاسن بلند....

چه طور جا شد؟

 

 

تمام دورها باطل اند

اگر دور تو نگردند


نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور 1391 ساعت 01:33 ق.ظ توسط نظرات |


اینجا سرزمین واژگان واژگون است

جایی که   گنج ـ  جنگ   می شود!

              درمان - نامرد     می شود!

               قهقه - هق هق  می شود!

اما

               دزد   همان  دزد    است

 و

               درد   همان   درد    ....... .


نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور 1391 ساعت 04:27 ق.ظ توسط نظرات |

یک خستگی

 

یک خستگی ممتد

 

ممتد یعنی دنباله دار

 


 

یعنی هر قدمی که برداری دو قدم قبل و دو قدم بعد از تو

 

یک خستگی ، مدام کــــش بیایدو دست و پا گیرت شود

 

ممتد یعنی ادامه داشتنی که نمیدانی کی قرار است تمام شود

 

یک خستگی ِ ممتد

 

. . .

 

آدم های اطرافم این روز ها . . . خیلی شبیه من شده اند

 

یک جوری خسته شده اند که هیچ جوری خستگی شان در نمی رود

 

دیروز کسی گفت :  دعا کن خدا مرا ببرد

 

کسی هم میپرسید : آرزوی مرگ ، گناه است ؟

 

یادم است

 

همین روز ها بود که یک نفر سر به دیوار گذاشته بود و میگفت :

 

کاش تمام شود .

 

من اما خیلی وقت است ساکتم 

 

ذائقه ام تلخ است از قهوه هایی که نوشیدم و خستگی ام را تکان هم ندادند 

 

فقط مدام

 

تلخ روی تلخ

 

ته نشین شدند . . .

 

شاید همه چیز زیر سر واژه هاست 

 

زیر سر همین زنده . . . زیر سر همین مُرده

 

وقتی خیلی خیلی خسته شوی . . .دلت کم کم میمیرد

 

وقتی دل مرده باشی ، - زنده - گی نمیکنی

 

-مرده- گی میکنی

 

وقتی مُردگی کنی . . .دوست داری واقعا بمیری . . .

 

چون فکر میکنی قبر ، آرامشی برای مرده هاست

 

اما اشتباهمان اینجاست

 

آدم را وقتی در قبر میخوابانند

 

تازه میرود که خستگی در کند

 

تازه میرود که زندگی کند . . .

 

آدم هرچه دل زنده تر بمیرد . . . آن طرف راحت تر زندگی میکند

 

بیشتر خستگی اش در میرود

 

آدم ها باید . . . زنده بمیرند . . .

 

وگرنه آدم ِ مرده

 

خستگی اش ... زیر خروار خاک های قبر . . . هزار برابر میشود . . .

 

و این خستگی ممتد تا آخر آن دنیا . . . مدام دست و پاگیرش میشود

 

. . .

 

من اما ساکتم 

 

خسته از امتداد خستگی ها 

 

 مدام زیر لب تکرار میکنم

 

گاهی باید به دل . . . تنفس مصنوعی داد

 


نوشته شده در جمعه 17 شهریور 1391 ساعت 03:51 ق.ظ توسط نظرات |

آن‌جا که تنهایی

با فقر

و ع‌ش‌ق همراه می‌شود...

بال می‌شود...

اوج می‌شود...

ابدیت می‌شود...

.

امّا...

آن تنهایی که آبستن خلود و ابدیت نباشد...

نه قداستی دارد 

و نه سرمایه است...

تنی است محتاج تن‌ها...

و محتاج یعنی غرور شکسته. . .


نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور 1391 ساعت 02:17 ق.ظ توسط نظرات |


پرسید : سن ؟  با کمی مکث پاسخش را دادم .

ناخودآگاه در دلم زمزمه ای شروع شد ...


" وَیْلِی كُلَّمَا كَبُرَ سِنِّی كَثُرَتْ ذُنُوبِی

  وَیْلِی كُلَّمَا طَالَ عُمْرِی كَثُرَتْ مَعَاصِیَّ 

   فَكَمْ أَتُوبُ وَ كَمْ أَعُودُ

   أَ مَا آنَ لِی أَنْ أَسْتَحْیِیَ مِنْ رَبِّی ... "



و من چقدر غافلم از گذر عمـــرم ...




ترجمه نوشت :

وای بر من که هر چه بیشتر از سنم می گذرد گناهانم بیشتر می شود .
وای بر من که هر چه عمرم طولانی تر  می شود نافرمانی هایم زیادتر می شود .
پس چقدر توبه کنم ؟ و چقدر ( دوباره ) برگردم ؟!
آیا زمان آن نرسیده که از پروردگارم شرم کنم ؟!!؟


( متن مناجات از اعمال ِ مسجد ِ " زید " در مفاتیح الجنان )



نوشته شده در شنبه 11 شهریور 1391 ساعت 05:14 ق.ظ توسط نظرات |

ظرف غذای نذری همسایه را نگرفتم،
هاج وواج نگاهم کرد.
گفتم:غذا داریم و این زیادی است.

به او نگفتم که
اگر فقط ده دقیقه سرکوچه بایستد حتما یک نفر را میبیند که سطل آشغال بزرگ را میکاود،برای یافتن لقمه ای نان...

دور و برم پر است از یتیم،نیازمند و کودکان خیابانی...
یک محل را نذری میدهید
بی آنکه حواستان باشد


نیازمندان زورشان به صف ایستادن نمیرسد
اگر هم برسد
از لباس هاشان خجالت میکشند.



نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1391 ساعت 04:56 ق.ظ توسط نظرات |

خدا قسم بدنیا ندهم خاک شلمچه را

اگر روزی باز هم گذرم به جاودانه های عشق برسد نمیخرم هیچ گوهری را جز خاک شلمچه


آنجا سرزمین عشق است سرزمین خورشید ...


با خود توشه ای برمیدارم


مستانه آمده ام به این گذر 


اگر روزی شکوفه های خاطراتم بشکفد 


از شلمچه میگویم


از بهار خاطرات ترنم میکنم


ریختن اشک دیده همراه با باران رحمت الهی بروی خاک شلمچه آرزوست


آنجا جلوه های ماندگار همچو پروانه ها گرد شمع نمایان است 


اگر روزی به شلمچه بروم واژه ها را با خود نمی برم


شلمچه خود واژه دلدادگیست 


واژه عاشق  


عشق در شلمچه معنا میشود


 اگر روزی به شلمچه بازگردم میدان رقص را خالی نمی کنم


رقصی که عاشقان را به حریم کبریایی رهنمون کرد .


 در شلمچه رقص شمشیر با سرنیزه بود 


 لباس مجلسیان چفیه بود


 و بال پرواز افلاکیان پوتینهای خاکی بود .


 آه شلمچه


نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور 1391 ساعت 03:00 ق.ظ توسط نظرات |

خوشبحال روزهایی که ما بودیم و شط و غروب و خورشید .  


 ما بودیم و نخل و سنگر و خاکریز .


سهم همه از اینها مساوی بود اما حیف چه بی ذوق بودم من که نیاموختم 


 جنس رشته همان جنس بود اما حیف که بر گردن نیاویختم و حالا


چه سر وقت دوستان سر وعده حاضر شدند !


خورشید همه روشنیش را مساوی تقسیم کرد


اما من ندانسته به سایه های واهی پناه بردم .


بگذارید آخرین زمزمه ام را همه اهل محل بشنوند .


بگذارید بغضی که جای حرف . روی دلم نشسته است را بترکانم


این قطرات را که می بینید اشک نیست خون دلیست که از تلاطم غمها و حسرت دلم سرچشمه میگیرند .


این قطرات از خاطرات غمزده ام جاری میشوند


اینک با حسرتی تمام از زمین و زمان شکوه دارم 


 گویا روی دلم به وسعت تمام دریاها غم نشسته است


روزی که بوی رفتن بگیرم روزی که آخرین لحد را رویم میگذارند 


 شما ای یاران سفر کرده گواه تمام زخمها و زجرها باشید .


اینک بسی دلم تنگ است در سکوتی که هر لحظات آن هزاران بار دلتنگیست  


هیچ چیز آرامم نمیکند جز یاد یاران .


ای یاران کاش که بیائید و بگویید تمام اینها خوابی بیش نبوده


تمام اینها تمام شده کاش که بیائید و خفتگان را از خواب غفلت بیدار کنید


خوابی که در آن رویاهای آشفته جولان میدهند .


 همه این نوشتارها درد دلی بود با یاران سفر کرده .


ای یاران، قرار ما آخرین لحد .


نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور 1391 ساعت 03:56 ق.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت