تبلیغات
پروژه بیداری - مطالب مهر 1391
پروژه بیداری

اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک


خندید و به مادر گفت

اینجا توی قمقمه‌ها

آب حیات می‌ریزند

جای خوراک

اکسیر جوانی قسمت می‌کنند

و درخت‌ها چهار فصل

انار می‌دهند

با طعم بهشت

راست می‌گفت

یک جرعه آب بیشتر از قمقمه

کم نشد

و مادر هنوز به جوانی‌ای

نگاه می‌کند

که هیچ از آن کم نمی‌شود

و هر جمعه

در دالان بهشت

همسایه می‌شود

با

جاودانگی
نوشته شده در شنبه 29 مهر 1391 ساعت 03:15 ق.ظ توسط نظرات |



دلم خیلی هوایتان را دارد ... کاش ! ما هم به شما بپیوندیم ...

بسم رب الحسین ...

اقا جانم ...

.

.

.

عاشقان بهانه جویان وصل اند،

که به یک سیب سرخ هم کربلایی می شوند؛

رنگش، رنگ پرچم،

و عطرش، شمیم سحرگاهان حرم است..

پ.ن

اربابم ...

انقدر عاشقیم که با یک سیب هم مست میشویم ..

خوش به حال ندیده ها ...

بد دردیست درد فراق ...

 


نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر 1391 ساعت 03:10 ق.ظ توسط نظرات |


هرکجا مصرعی از مشک و علم می آید


مصرع بعدی آن قافیه کم می آید


خاک و خون خورده ی آوار بلاییم امیر


خاک بر سر شده ی عشق شماییم امیر


آرزوی همه مان کرب و بلا نیست که هست


سردر چادرمان عکس شما نیست که هست


در پی بوسه بر آن دست قلم آمده ایم


 پسر فاطمه از جمعه ی بم آمده ایم


کوره ای از جگر زخم و تنوری آهیم 


همه چادر زده در غربت اردوگاهیم


خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود


گرتو بیداد کنی شرط مروت نبود


خیمه داریم ولی آب نبسته است کسی


دل دختر بچه ای را نشکسته است کسی


خنده بر غربت چشم پر اشکی نزدیم


آب کم بود ولی تیر به مشکی نزدیم


باز هم دست خودم نیست و شاعر شده ام


جاده و اسب مهیاست مسافر شده ام


قسمت این بود که آن زلف پریشان نشود


تاول تف زده بر حنجره عریان نشود


خشت خشت غزلی نیست که هر روز تاسوعا


گسل نام شما باشد و ویران نشود


می روم قافیه ها شعله بر این خانه زدند


شمعها خنجری از پشت به پروانه زدند


گفتن از چشم شما کار زما بهتر هاست


قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند


نوشته شده در یکشنبه 23 مهر 1391 ساعت 04:05 ق.ظ توسط نظرات |

یاران ! این قافله ، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از

آسمان می رسد كه :‌الرحیل ، الرحیل . از رحمت خدا دور است  كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. ای دعوت

فیضانی است كه علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و ... بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن

، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین . نمی تپد ، حسین

حسین می كند . یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای كه

كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟... و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا ، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر

؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین كه از من و تو شایسته تر است . الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب

كنید

شهیدآوینی.


نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر 1391 ساعت 03:07 ق.ظ توسط نظرات |

سکوت زیباست!
وقتی چشمها راز دل را بی مهابا فریاد میزنند
اما اینجا ،
در این مکان چشمها در میان تاریکی گم شده اند
وانگشتان به یاری می آیند تا حرفهای نگفته را بر سکوت اینجا جاری کنند!
و من ترسم این است مبادا بشکند سکوتی که آرامش دلهاست ...

شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی و بتوانی آن را درک کنی.
در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید.
صدایی که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست و تنها می توان آن را با گوش دل شنید و نه با گوش تن.
پس گوش دل خود را باز کنیم تا صدای سکوت را بشنویم که همان صدای امام رضاست و صدای رضا (ع)آهنگ عشق است.

یا امام رضا(ع)صدای تو طنین انداز ترین صدایی است که تا به حال شنیده ام اما...

پی نوشت :

حالم را پرسیدند گفتم رو به راهم!
کسی نفهمید رو به کدام راهم...

مسافر که باشی، میشکنی گاه نمازی و گاه دلی را... اصلا رسم مسافر است "شکستن"

آدم هـــــــا... فـرامـوش نـــمی‌کــــنند ... !! ... فــــــــقط ... دیـــگر ســـــــــــــــــــــاکت می‌شـوند ... هـمین !

مشهد امام رضا دعاگویه همه بودم


نوشته شده در یکشنبه 16 مهر 1391 ساعت 01:34 ب.ظ توسط نظرات |

یک چند وقتی می شود حروف با احساسم قهر کرده اند..

ملتهبم. و در اضطراب این التهاب دارم جان می سپارم به دقایق خاموشی.

خدای من ! شکوه ای نیست دیگر از تمناهای همیشگی و حسرت های پر داغ..

عقده ای نمانده دیگر که چرا نرساندی ام و سر راه آرزوهایم قرارم ندادی..

من دیگر به این تنهایی  ِ پر از حادثه خو کرده ام..

این اشک ها اما.. حالا که دوباره دست به دامان واژه ها شده ام

همینطوری بیخود در هوای دلتنگی برای تو  جاری شده اند.. فقط تو . باور کن !

اصلا ایمان آورده ام به حجم سنگینی که برای خلوت مان فراهم کرده ای.

یک حجمی که دوست نداری هیچ وقت تمام شود..

باشد خدایم. قبول.

من که هیچ ندارم در چنته جز چند کلمه و دعا برای شنیدن دوباره ام..

این لالایی که میشنوم مرا یاد تو می اندازد.. از بس که خسته ام می کند از زندگی ..

باعث می شود دنبالت کشیده شوم...

مرا ببین

مرا ببر با خودت

مرا  قبول کن !

خدایم...!


نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر 1391 ساعت 03:26 ق.ظ توسط نظرات |

این شب ها عجیب هــوای شعــر دارمــ..

دلــم را بگـذارم کنار تو 

و تـ ا ساعـت ها برایت مشیری بخوانــمــ...

" تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم ! "

فـ روغ بخوانـمـ...

" نگاه کن کـ غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود ! "

و تو

نیـ ـت کنی

و حـ افظ برایم باز کنـ ـی !

" بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی آید ! "


نوشته شده در دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت 03:23 ق.ظ توسط نظرات |

کف اتاق ، روی سرامیک ها دراز کشیده ام... خیره شده ام به سقف..

رفیق اس ام اس می دهد... و حالا احوال مرا می خواهد بداند چطور است..

جوابش را نمی دهم.. از همان موقع که گفتم می شود راستش را نگویم ؟

تا حالا هی می خواهم جوابش را ندهم اما نمی شود..

بابا برگشته اند خانه... بلند بلند حرف می زند.. از همین جا هم می شنوم..

مادرصدایم می کند... دلم نمی خواهد از جایم بلند شوم...

بعد می گوید: فردا بریم مشهــد ؟

سرم را می گیرم زیر آب یخ..

گوشی را برمی دارم و به رفیق می گویم.. خوبم !


نوشته شده در جمعه 7 مهر 1391 ساعت 05:20 ق.ظ توسط نظرات |

مـثـل کودکـی تـنـها

نشـسـتـه ام در انـتـظار رسـیدنـت

و نبـض جـاده را مـی شـمارم ... ،

تـو کـه سر برسـی 

مـن تـمام احـسـاسـم را شـعـر مـی کـنـم ،

و بـند بـندِ شـعرهـایم را مـتـصل می کنـم به عـاشـقی تو ...

پـایـیـزِ از فـردا گـریـزانِ من !

زودتـر بیـا !

کـودکـی در مسـیـر تـنـهایـی اش

بـی تـاب دلــ ـبـریِ تـوسـ ـت ... !


نوشته شده در سه شنبه 4 مهر 1391 ساعت 03:17 ق.ظ توسط نظرات |

پیشواز اذان غربتم شد آیات "صــــافــــــات

حسرت های دنیایی ام غافل از یادت، بارالها، با امواجش مرا برد

واژه واژه های این سطرها برایم سطرهای زندگی بود

نه نه واژه واژه کم است، برای تک تک اِعراب این نشانه ها زندگی دادم

تصویر خانه ات روبرویم در صفحه مجازی نمایشگرم، و دلم در آرزوهایی که برای بودن در حریمت گشت

گشت و گشت و گشت و نهایت شد این چند قطره اشک، آه و این پست



نشانه روزهای اول


نشانه ماه های اول

نشانه سال های اول

وَ إِنَّ إِلْـــــیَـــــاس لَمِنَ الْمُــــرْســـلِیــنَ

ما نام نیک و آثار و برکات الیاس را هم در آیندگان باقى گذاشتیم


و حالا میفهمم که منظور از آثار و برکات که وعده دادی چیه ...


آرى ، ما به نیکوکاران اینچنین جزا مى دهیم


دیگه واقعا به مفهوم من با تو هیچگاه نبودم رسیدم، اما همیشه با منی


نوشته شده در شنبه 1 مهر 1391 ساعت 02:05 ق.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت