تبلیغات
پروژه بیداری - مطالب آبان 1391
پروژه بیداری

اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک

 ندارم.یعنی به درد نمیخورد

نمی نشیند به دلم

مردانه نیست!

اخر"مردانه"باید باشد،


پیراهن مشکی چله نشینی هایم....

 

 

 

 

حاجی

خودت گفتی

پیراهن امسالم

با شماست

دوروز بیشتر نمانده ها...


نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت 04:49 ق.ظ توسط نظرات |

گذشته سن ِ حضورت، ز سن ِ حضرت نوح

ولی شمار ِ مردم کشتی نکرده تغییری

کسی اگر که نداند، خدا می داند

فقط معطل مایی، اگر نمی آیی

...


نوشته شده در جمعه 19 آبان 1391 ساعت 03:41 ق.ظ توسط نظرات |

کسی بلیط رفتنی به دست من نمی‌دهد

به آرزوی یک جوان خام تن نمی‌دهد

 

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من



نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1391 ساعت 03:39 ق.ظ توسط نظرات |

انسان، واجب‌التنهایی است. تقدیرش این بوده که تنها بیاید و تنها باشد و تنها هم برود. ربطی هم به این ندارد که دور و برش شلوغ

است یا خلوت. گاهی هرچقدر اطرافت شلوغ‌تر باشد، تو بیشتر احساس تنهایی می‌کنی. اصلا بعضی آدم‌ها دور و بر ما هستند که به ما

ثابت کنند تنها هستیم. وجودشان، فقط تنها بودن را به یاد می‌آورد. خدا نکند اگر گاهی، دوست‌داشتنی‌ترین های آدم‌های زندگی،

بشوند همان هایی که تنهایی‌ات را به رخ‌ات می‌کشند. خدا نکند.

نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان 1391 ساعت 04:26 ق.ظ توسط نظرات |

وقتی توی اوصافِ بهشت می‌رسم به آن‌جا که «رضی الله عنهُم و رضوا عنه» یک حسرتِ خوبی توی دلم جوانه می‌زند. فکر می‌کنم چه حالِ خوشی دارند بهشتی‌ها وقتی یقین دارند خدا از آن‌ها راضی‌ست. وقتی خودشان هم به آن‌همه نعمت راضی‌اند.

وقتی توی قرآن می‌رسم به «و رضوانٌ مِن الله اَکبر» دلم اوج می‌گیرد. فکر می‌کنم همه‌ی آن اوصافِ رویایی بهشت در مقایسه با این مقام رضوان هیچ است.

حالِ خوبی می‌شوم وقتی فکر می‌کنم به این‌که اسم‌تان «رضا»ست، به این‌که در مقام ارتضائید، به این‌که گفته‌اند راهِ رضایتِ خدا از رضایتِ شما می‌گذرد، به این‌که گفته‌اند خدا به دست‌ِ شما خلایقش را راضی می‌کند، خوش‌حال می‌کند ... راهِ بهشت، راهِ «رضی الله عنهم و رضوا عنه» از رضایتِ شما می‌گذرد. می‌شود از ما راضی باشید یعنی؟!

 


نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1391 ساعت 02:51 ق.ظ توسط نظرات |

مسلمیه...........

دعوتنامه...........

سفیر...........

کوفه...........

بی وفایی...........

دار الإمارة...........

کربلا...........

خرابه...........

خیزران...........

نشیم مثل مردم کوفه...........

برج میلاد نشه  دار الإمارة...........

 

شاید...........


نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان 1391 ساعت 02:52 ق.ظ توسط نظرات |

گاهی وقت ها هست که من فکر می کنم

ایستاده ام رو به رویت

چشم در چشم

خیره می شوم به این همه آرامشی که در جواب دادن به من نشانده ای..

و به جوابی که می دهی و گیج ترم می کنی از همیشه...

 فقط لبخند می زنمــ ـ ... !

.....

/ حال این روزهای من با خدا.../

+


نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1391 ساعت 03:27 ق.ظ توسط نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت