اللهم ارزقنی ا لشهاده فی سبیلک
حدود ده سال است که ساکن مجیدیه هستیم و در تمام این مدت با یک خانواده
ارمنی همسایه ایم که انسانهای شریفی هستند، حدود یک سال پیش دختر همسایه مبتلا به
بیماری ای شد که باعث فلج شدن هر دو پایش گردید. از آن روز مدام مداوا و طبابت و
عوض کردن این دکتر و آن دکترشان شروع شد، ولی فایده ای نکرد.. - پارسال یه روز
(أیام فاطمیه بود ) که مرد همسایه داشت میرفت سر کار من هم از در بیرون
میرفتم و باهم روبرو شدیم و پس از سلام و احوالپرسی جویای احوال دخترش شدم. گفت:
این همه دکتر متخصص و گران قیمت هیچ تاثیری نداشت و هنوز دخترم قادر به حرکت
نیست. به او گفتم:
میخواهی دکتر متخصصی را به تو معرفی کنم که حتما این درمان از دستش بر میاد؟؟ گفت: اگر چنین کسی هست و فکر میکنی میتونه خوب بگو! به
نقل از مصاف با شیطان مزار شیران بیشهی بلا، در شهر تنهایی مادرانهات، در اشکهای غم فرق کوفته، و حسرت چشمان به خون نشستهی ماه قبیله، هنوز زائر دارد. حضرت مادر ادب! از عصر داغدار تو در مدینه هر روز فوج فرشتگان در طواف چهار مزارند که سرانگشت تو بر زمین میکشید با یاد علقمه همه
را شمرد یک به یک. درست.. از محمد و علی و فاطمه و حسن علیهم السلام... به حسین
علیه السلام که رسید خاموش بود. آنها که کنار بسترش بودند و به زمان احتضارش حاضر،
گفتند بگو... یک عمر حسین حسین گفته ای و حالا ساکتی؟ راست
می گفتند. پیرمرد همه سیاهی موهایش به نام حسین علیه السلام یکی یکی سفید شده بودند.
زبانش جمعه ای نبود که نام حضرت علیه السلام را زمزمه نکند و تا به یاد داشتند زمانی
نبود که اسم آقا بیاید و اشکی به گونه اش ننشیند. سلام نماز که تمام می شد بلند می
شد و السلام علیک یا اباعبدالله را رو به قبله با چشمان اشکبار می خواند. حال
وقت درو بود و آنها نمی دانستند که عاشق را چه به درو.... اصرار
بود پشت اصرار. تربت کربلا را برای بستن دهانش آماده کرده بودند. دوباره
گفتند بگو... نام آقا را بگو... یک کلمه
بود که از زبانش آمد: تا نیان نمیگم. محمد
علی فاطمه حسن ... تا نیان
نمیگم محمد
علی فاطمه حسن.. تا نیان
نمیگم.. محمد
علی فاطمه حسن.. تا نیاد...
اگر
نیاد... اگر نیاد.. اگر نیاد.. ...
پیرمرد
لبخندی زد و از جا نیم خیز شد : سلام
آقا جان... چشمانش
را بست و تمام.
در دوردست خاطرات مرد نشسته بود، طعم کلمه، "مادر". انگار خاطرهای باشد شبیه سایههای دور دست صحرا. معنایی که هر چه بود، این روزهای خسته از خاکستر کوچهها، و شبهای زخمی جهل شهر، جای کلمه خالی تر از همیشه، به جان آرزو چنگ میزد. تا به دست مهر مرهم دردهای آخرین فرستاده باشد. خدا چشم های محمد را تماشا میکرد و برق درد را، محمد عزیز بود و قرار خدا بر دردش نمیگرفت پس مادرش داد و گفت: حالا چه باک از خاکستر شهر که زلال بهشت در خانهات جاری است و در نگاهش درمان دردها خدا اینچنین در بلندترین سحرگاه زمان محمد را مادر داد با کتابهای طب، با طرح استخوانهای شکسته. زخم را لغت حساب نمیکنی، با واژهی درد سر جنگ داری تو نمیدانی استخوان که پوست را میدرد و گوشت را، باید به خود پیچید؟ وقتی زندگی قطرهقطره از کفت میرود، اعصاب میدوند توی بدن که هیهات سلاخی حیات است. قیامت خون است، باز لبخند میزنی و حسابها و کتابها را توی طاقچه حیرت تنها میگذاری. آن وسط روی زمین زخمی که مینهایش به بلوغ رسیدهاند تو هیچ جور در نمیآیی با تن پارهپارهات وقتی که در کنار چشمههای خون، مثل لبخندهای سرخ تنت، لبخند میزنی ترک
موتورش رفتیم اطراف شهر. سمت قبرستان قدیمی پیاده شد. گفتم لابد دنگش گرفته که
فاتحهای برای مردگان از یاد رفته بخواند؛ خواند. رو کرد به من که همینجاست و بعدش نشست روی خاکهای
کهنهی قبرستان. شیشه مربایی درآورد و جایی از خاک پرش کرد. اخلاقش دستم بود،
سوال نکردم تا خودش سر صبر حرفش بگیرد. گفت «
تو نمیخوای؟». پرسیدم « خاک؟» جواب
داد « نه، جونور خونگی» آمد
جلو، شیشه را گرفت جلوی صورتم. مورچه بود که لای خاکها وول میخورد و از پس این
زلزله تازهآمده این ور آنور میرفت. گفت:«
اینها می روند توی قبر . خوراکشان نعش است.» همینجوری
نگاهش می کردم. در شیشه مربا را باز کرد، بو کشید و ادامه داد « تازه هر وقت لگد
زدنت زیاد شد میتونی اینجوری بو بکشی و موتورت تنظیم شه.» رفت
سمت موتور و از خورجینش یک شیشه دیگه بیرون آورد. پرتش کرد سمتم. گرفتم. گفت «تازه
اگر مورچههاش دستت رو گاز بگیرند، کم کم
عادت میکنی به شرایط خونه». به سمت قبرها اشاره میکرد.خانه را میگفت. بر گامهای خسته می خندند،نمناکی لبهای تاولها زنجیر می غلطید ومی پوسید،در انزوای خشک مفصلها این کفشهای کهنه می دانند،من با صدای مرگ،رقصیدم وقتی که می خواندند لبهای داغ نفسگیر مسلسلها من از تبار کوه ودریا یم،این جا اگر خاموش
افتادم جای قدم های من افتاده است،بر سینه خونین جنگلها خاکسترم را جشن می گیرند،این باد های مست هر
جایی روشنگر شب های مسمومم،در سردی خاموش مشعل ها حالا غرور دست وپا گیرم،با خاطراتی مبهم و تاریک افتاده ام در زیر پای شهر،یا در کنار جوی وجدول
ها ای کاش می رفتیم و می خواندیم،تصنیف سرخ خون
وآهن را دلتنگم از امروز تقدیرم،آه!ای مسلسل ها!مسلسل
ها! من یک قطره جوهرم که مدام بر فراز و نشیب ثانیه ها میلغزم لحظه ها جوهری میشوند نقطه نقطه جوهرِ جامانده پشت قدم های لرزان من هر لحظه که میگذرد حس میکنم ذره ذره از من کم میشود.... انگار ذره ای از من جا می ماند . . . انگار. . . خاطره میشود . . . . این روز ها دیگر . .. رنگی برایم نمانده . . . این روزها دیگر . . . رمقی نمانده . . . حس میکنم. . . کم کم. . . دارم. . . تمام میشوم. . . من یک قطره جوهرم بایک گذشته ی پر فراز و نشیب که لحظه لحظه رمقم را گرفته است ......... باران لکه ی جوهر را پاک نمیکند قطره قطره لکه را تازه و تازه تر میکند می فهمی ؟
عصر
عصر جاهلیت مدرن است و ما هم خلیفه خدا بر روی زمین از نسل آدم پیرو محمد همانی كه در جاهلیت مبعوث شد و رسالتی ست عظیم بر گردن ما ....شهادت.... شعله در شعله دل کوچه پر از غم می شد کوچه در آتش و خون داشت جهنّم می شد “باید آتش بزنم باغ و بهار و گل را…” روضه مکشوف تر از آن چه شنیدم می شد بین دیوار و در انگار زنی جان می داد جان به لب از غم او عالم و آدم می شد لااقل کاش دل ابر برایش می سوخت بلکه از آتش پیراهن او کم می شد زن در این برزخ پر زخم چه رنجی دیده است؟ بیست سالش نشده داشت قدش خم می شد تا زمین خورد صدا کرد: “علی چیزی نیست” شیشه ای بود که صد قسمت مبهم می شد آن طرف مَرد، سکوتش چِقَدر فریاد است روضه جان سوز تر از غربت او هم می شد؟ میخ ! کوتاه بیا ، همسرم از پا افتاد میخ هر لحظه در این عزم، مصمّم می شد غنچه دارد گل من تیغ نزن بی انصاف حیف، بابا شدنم داشت مسلّم می شد ناگهان چشم قلم تار شد و بعد از آن کربلا بود که در ذهن مجسّم می شد کوچه در هیأت گودال در آمد آن گاه… بارش نیزه و شمشیر دمادم می شد اشک خواهر وسط هلهله طوفانی بود اشک و لبخند در این فاجعه توأم می شد سیبِ سرخی به سر شاخه ی نیزه گل کرد داشت اوضاع جهان یکسره در هم می شد که قلم از نفس افتاد، نگاهش خون شد دفتر شعر پر از واژه ی شبنم می شد کاش همراه غزل محفل اشکی هم بود روضه خوان، مقتل خونین مقرّم می شد علی اکبر لطیفیان بی مقدمه می نویسم برایتان بانو اجازه دارم صدایتان کنم ما،در ...؟ در که می زنند ، قلب زینب درد می گیرد، ما،در ... .... کوچه قتل گاهی است برای پدر برای پسر برای ما، در
... ..... ما ... قامتت راست در ... خمیده قامت اسمش رویش است دیگر ما،در ..... بی هوا زد نا جوان مرد ما،در را ... ..... میرسم به همان كوچه ... علی (ع) تمام شد ،حسن (ع) شكست ،حسین (ع) بی مادر شد ... برای زینب (س) اما این آغاز راه بود ، گویی زینب (س ) تمرین صبر میكند در فاطمیه ، تمرین برای روزی بزرگتر ... دلم ختم شد به بانوی صبر به روزی عظیم ... پ ن:
قال الصادق(ع): ...ثم لطمها، فکانی انظرالی قرط فی اذنها
نقف - ای کسر- من اللطم. امام صادق(ع)
فرمودند: ...آنگاه
سیلی اش زد، گویی گوشواره اش را می
بینم که از ضربت سیلی شکسته است. بیت
الاحزان ص ۱۲۶ . . . هوای ابری... هوای آفتابی... هوای صاف... هوای طوفانی... هوای آلوده... هوای خاكی... هوای پاك... هـ م هـ ی هـــــ واه ــــا...!!! همه ی هواها ؛ قابل تحمل است... بجــــــــــ ز هــــــ وای بیــ تو بودنـــ....!!! . . امــــــــ ا...!!! . . غروب جمعه كه میشود... تازه میفهمم كه چقدر پوست كُلفت شده ام... كه حتی هوای بی تو بودن هم مرا از پای در نمی آورد.... . . دروغ گفته اند...؛ گفته ایم...؛ گفته ام... كه... همه ی هواها را می توانند...؛می توانیم...؛ می توانم... تحمل كنند... ؛ تحمل كنیم...؛ تحمل كنم... بجــــــــــ ز هــــــ وای بیــ تو بودنـــ....!!! . . نشان به این نشان كه...!! " جمعه هایمان " خــــــــواب آلودند و... " شنبه هایمان " دماغ چاق اند و... " و یك شنبه هایمان " هم... پُر نیشخندند... من نمیدانمـ...؛ اما آنها میگویند... آدم كه بشویم سه شنبهـ هم می آیی... . . . . دعایم میكنید...؟؟ . . صلوات "دلی" بود و صاحب "دلی" و من نگهبانش . "دل" از دستم برفت ولی صاحب "دل"بود ،سایه اش اكنون ،نگهبانی كه تمام هستش گرفته شده ،بدون "دل" نشسته و امید دارد به صاحب "دل" ! كاش صاحب "دل" هست خودش را بدهد به نگهبانش ... داراییت چیست؟ تمام سرمایه ات ؟ تمام دلگرمیت ؟ تمام هستت؟هر چه داری و هر چه هست اگر بخواهدت ، نیستش می كند ! نیستش میكند تا هستت بدهد ، هستی از جنس خودش. خبر سریعترازمن دویدوپرپرشد فضای کوچه پرازناله ومعطرشد خبرگران که خبرناگواروسنگین بود تمام شهردرامواج آن شناورشد خبردهان به دهان گشت،شعله شعله گذشت چه سینه ها که گدازان وچه دیده ها ترشد نفس بریده،نفس بی امان،نفس محبوس عروج پاکترینهای شهرباورشد چه انفجار مهیبی،چه لحظه ای،چه غمی چهارسوی حسینیه به رنگ محشرشد... پ ن: پنج شنبه سالگرد شهدای کانون بود... چه شبی بود!!! خدای من نذار بیشترازاین بمونم... می خواستم از مردود شدن تو امتحانات بگم، اما گفتی من ستارالعیوبم! می خواستم بگم پشیمونم ولی نمیدونم چیکار کنم؛ گفتی بیا که خوب جایی اومدی! می خواستم بگم پریشونم و بیقرار؛ پریدی وسط حرفم و گفتی من قلبتو آروم میکنم ... الا بذکرالله تطمئن القلوب می خواستم بگم کم آوردم، ناامیدو خسته ام؛ گفتی این درگه ما درگه نومیدی نیست! می خواستم بگم دیگه روم نمیشه صدات کنم و ابراز پشیمونی؛ گفتی صدبار اگر توبه شکستی بازآ !
می خواستم داد بزنم و به گناهام اعتراف کنم؛ آروم گفتی: هیـــــــس ... مطمئن باش بین خودمون میمونه!! می خواستم بگم من لیاقت این بنده خوبتو ندارم؛ گفتی من صلاحتو بهتر میدونم، به من اعتماد کن! تو دلم داشتم می گفتم کاش آغوش مهربونتو داشتم، که دیدم دستای گرمت زودتر از خواسته من باز شده ... خــــــــــــــــدایِ مهربونم دوسِت دارم ...
همین!!
سخته ...! وقتی
شبیه باغ سیب باشی و همه تو رو با سرخی گونه هات بشناسند! با
سیلی نمی شود صورتت را برای همیشه سرخ نگه داری!
سرخی سیلی همیشه دردناک است! و موقتی
سرخی باید درونی باشد!
تا از درد كم نیاوری و سرخی ات ماندگار باشد! خدای
من! کمکمان
می کنی که سرخ ِسرخ شویم! باغ ِباغ!؟ و
سرخ ِ سرخ بمانیم! باغ ِ باغ؟ چشم خشک از چشمهای تر خجالت می کشد چشمه وقتی خشک شد ، دیگر خجالت می کشد سوختن در شعله ی دل کمتر از پرواز نیست هر که اینجا نیست خاکستر ، خجالت می کشد بستن در بهر شرمنده شدن بی فایده ست این گدا وقت کرم بهتر خجالت می کشد لطف این خانه زیاد و خواهش ما نیز کم دستهای سائل از این در خجالت می کشد طفل بازیگوش را شرمی نباشد از کسی بیشتر با دیدن مادر خجالت می کشد تا عروج فاطمه جبریل را هم راه نیست در مسیر عرش، بال و پر،خجالت می کشد حتم دارم که قیامت هم از او شرمنده است با ورود فاطمه ، محشرخجالت می کشد نامه اعمال نوکرها بدست فاطمه ست آنقدر می بخشد و.... نوکرخجالت می کشد *** آنچه مادر می کشد،دردش به دختر می رسد گر بیفتد مادری ، دختر خجالت می کشد دست این از دست آن و...دست آن از دست این.... آه....دارد همسر از همسر خجالت می کشد *** هر کجا حرف "در" و "دیوار" و...ازاین چیزهاست چشم خشک از چشمهای تر......
گفتم: ما مسلمونا یه بانوی بزرگواری داریم به اسم حضرت فاطمه زهرا (س) اگر به او
متوسل شوی و از او بخواهی مطمئنم مشکلت حل میشود. وقتی این را شنید لبخندی زد و
سوار ماشینش شد و گفت: از اینهمه دکتر فوق تخصص و متخصص چکاری بر آمد که از توسل
بربیاد؟ ولی دوستام چند تا فوق تخصص که تازه از اروپا آمده اند بهم معرفی کردند.
سراغ اونها میرم ببینم چکار میکنند، و خداحافظی کرده و رفت.
من هم به دنبال کارم رفتم و دیگر از آنها خبر نداشتم تا اینکه چند هفته بعد به در
خانه ما آمد زنگ زد و مرا کار داشت. رفتم دم در و پس از سلام و احوال پرسی جویای
حال دخترش شدم. با چشم گریان گفت: بعد از آن روز که باهم صحبت کردیم من سراغ چندین
متخصص دیگر رفتم ولی هیچ اثری نکرد. در صف انتظار یکی از متخصصین بودم و دخترم در
کنارم خواب بود ، ناگهان یاد حرفهای تو افتادم و در دلم متوسل شدم به همان کسی که
گفتی و گفتم: ای خانم بزرگواری که فلانی تو را معرفی کرد و من اسمت را یادم نیست ،
من تاجر فرش هستم، نذر میکنم که اگر دخترم را شفا بدهی ، برای تمام صحن های حرمت
فرش دستباف هدیه میکنم، در همین حال و هوای خودم بودم که دیدم دخترم مرا تکان
میدهد، به خودم آمدم ، دخترم گفت : بابا ببین من راه میرم. اون خانم گفت: بابات از
من خواسته که تورو خوب کنم. از جات بلند شو و منو بلند کرد و من تونستم رو پاهام
واستم و راه برم. و حالا در حالی که از تو برای معرفی این خانم خیلی ممنونم ، ازت
خواهش میکنم آدرس حرمش رو بدی تا من نذرمو ادا کنم.
اینجا دیگه من بودم که زار میزدم که ای مرد، تو بی خبری که خانم بزرگ و با کرامت
ما زهرای اطهر نه که حرم ندارد بلکه قبر مشخصی هم ندارد. ![]()
وقتی آن دو نزدیک رودخانه
رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بلا درنگ دخترک رابرداشت و از
رودخانه گذراند. دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی
طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام مرد که ساعت ها سکوت
کرده بود خطاب به همراه خود گفت: «دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک
شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف سلوک ماست؛ در صورتی که تو دخترک را بغل
کردی و از رودخانه عبور دادی.»
درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی. دخترک را زمین بگذار!
برگرفته از وبلاگ مس وجود
![]()
آن قبرها که تو روی زمین نقش میزدی؛![]()
![]()

![]()

هیچ جور در نمیآیی؛![]()

![]()
کـوچـه هـای بـاران
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
مدینه ، می گذارم سرك بكشد به كوچه های مدینه ، میگذارم رها باشد ، تا آن
جا كه می تواند بپرد ، با تمام بی بالی اش !
![]()
![]()

پیشانی نوشت:
زمین بهار نداشت
و شقایقها بی آنکه دشتی داشته باشند
تنها در کلمات زندگی میکردند
تا بخت
دوباره به زمین لبخند زد
و تقدیر، دشت همیشه شقایق را
در سرنوشت زمین دوباره نوشت
و زمین در مدار زمان
تنفس را آموخت
و حیات را
از آموزگار بهار،
دشت شقایقها
![]()
سمتی كه تمام هست نگهبان شد . صاحب "دل" ، ملك اش را خواست و نگهبان تمام هستش را
باید می بخشید ! اجبار بود ، باید بر میگرداند "دل" را به صاحبش !
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


